سه‌خشتی و  سه‌گانی؛ یک گام و دو نام  

 در نشست دوم نقد وبررسی سه‌خشتی‌های کردی خراسان که 5شنبه‌ی (30بهمن‌ماه) برگزارشد، علاوه بر علاقه‌مندان و اهل ادب، حسن روشان عزیز و بنده، دکتر صادق فرهادی بزرگوار و سرکارخانم گلی شادکام نیز حضور داشتند.  عرایض من در این نشست(که بازنویسی شده‌ی آن را می‌خوانید)، به قرار زیر بود:

 در بررسی قالبهای شعر کوتاه ایران، می‌بینیم که خاستگاه رباعی، مشرق ایران بوده و خاستگاه دوبیتی، مغرب ایران و به تعبیر زنده‌یاد بهار؛«مادستان». ازقضا، هردوی این جفرافیا نیز مربوط به مناطقی است که کُردها درآن زیسته‌اند یا زندگی می‌کنند و این نمی‌تواند با شکل‌گیری و دوام قالبی چون سه‌خشتی بی‌ارتباط باشد.

هیفائیستیون عروض‌دان یونانی که در قرن نخست میلادی می‌زیسته از وزنی به نام «پرسیکوس» یا «فارسی» نام می‌برد که ایرانیان قدیم بدان شعر می‌گفته‌اند. وحیدیان کامیار(استاد دانشگاه و پژوهشگر نامدار زبان وادبیات پارسی) این وزن را مبنای وزن رباعی می‌داند.

تعداد زیادی از اشعار قدیم باز مانده از دوران قبل از اسلام، دارای سطرها یا لتهای سه‌تایی و چهارتایی هستند و این کاملاً طبیعی است که بپنداریم ایرانی‌ها با این نوع شعرهای کوتاه آشنایی دیرینه داشته‌اند.

  رباعی و دوبیتی هر دو از فرمهای کوتاه شعر فارسی هستند و از جهت تعداد مصاریع و قوافی وشکل شعری  کاملاً بهم شبیه‌اند. تفاوت این دو قالب، یکی در وزن آنهاست و دیگری در محتوایی که هر یک ازین دو به‌خود گرفته‌اند. رباعی، مقبول طبع شاعران رسمی قرار گرفته و  دوبیتی بیشتر زبان حال عامه‌ی مردم است. وزن رباعی و دوبیتی هر دو از شاخه‌های بحر هزج است که عروض‌دانان قدیم نیز آن را یکی از بهترین و مؤثرترین اوزان شعر فارسی دانسته‌اند. این بحر در شعر عرب از بحور کم استعمال است و اعراب بحر هزج را اگر هم به کار برده‌اند، بیشتر در شکل مربع بوده نه مسدس که اساس وزن رباعی است. به نظر  زنده‌یاد بهار، بحر هزج مسدس محذوف یا بحر مشاکل که همان وزن دوبیتی است، از اوزان اشعار قدیم دوران ساسانی است که در دوران تمدن اسلامی اصلاحاتی در آن شده و به قالب عروض در آمده‌است. وی معتقد است منظومه‌ی پهلوی 12 هجایی درخت آسوریک، در همین وزن بوده‌است و به این نوع شعرها چامه می‌گفتند. او لفظ ترانه را که هم به رباعی اطلاق می‌شود و هم به دوبیتی، مؤید پیشینه‌ی دیرین این دو قالب شعری می‌داند.

اکنون به طور قطع می‌توان گفت که؛ در ایران ما، علاوه بر دوبیتی و رباعی، تک بیت و شعرکوتاه نیز از دیرباز در مناطق و فرهنگ های مختلف و درمیان اقوام گوناگون وجود داشته‌است. از جمله؛

واسونک‌؛ شعری است که در منطقه‌ی فارس و دیگر مناطق جنوبی ایران رایج  و شامل تک بیت‌هایی است که معمولا زن‌ها درعروسی‌ها می‌خوانند. مثل این یکی:

این عروسی که ما داریم، کس ندارد در جهون/ پیش رویش گل بریزین، خار چشم دشمنون 

داینی‌؛ نوعی تک بیتی‌ لری است. ترجمه‌ی تقریبی یک نمونه‌اش این است:

دندان هایم درد می کند، خیلی ناراحتم/ دستمال یارم را بدهید تا دهانم را با آن ببندم!

لیکو و موتو؛ نوعی شعر کوتاه که در منطقه‌ی بلوچستان در جنوب شرقی ایران مرسوم‌اند. لیکو، شعری بزمی و غنایی است و موتوبیشتردرسوگواری هاخوانده می شود:

با همان سطل کوچک آبم بده/ برای چشمان توست/ فقط برای چشمان توست/ که من قاتلم!

 همچنان‌که پیشتر هم اشاره کردم، شعر کوتاه در روزگار ما علاوه بر سنت‌های ادبی بومی، درمیان شعرای مطرح معاصر نیز سروده و دیده می‌شود. درمیان شاعرانی که هر ازگاه شعر کوتاه سروده‌اند، علاوه بر اخوان، می‌توان به؛ نیما یوشیج، هـ.ا.سایه، منوچهر آتشی، عمران صلاحی، پرویز خائفی، سیاوش کسرائی، منصور اوجی، سیروس نوذری، شاپور پساوند، فریدون مشیری، محمدرضا شفیعی کدکنی و.... اشاره کرد که گاه دوبیت یا  تک بیت سروده‌اند. اینک نمونه‌هایی از آثار چند تن از این شعرا:

اخوان ثالث؛

آب زلال و برگ گُل بر آب/ ماند به ماه دربركه مهتاب / وین هر دو چون لبخند او در خواب

سیاوش کسرائی: 

شقایق ها کنار سنگ مردند/ بلورین آبها در ره فسردند 

شباهنگام خیل کاکلی ها / از این کوه و کمرها لانه بردند

 فریدون مشیری: 

شعر من پیغام مهر و مهرورزی بود و بس/ شد کنون غم نامه فریادهائی در قفس

 منصور اوجی: 

زخمشان، آتش سرخ است و گلی در باران/  کودکانی که در اندوه تو در بارانند 

هوشنگ ابتهاج:

گلوی مرغ سحر را بریده اند و/ هنوز/ در این شط شفق/ آواز سرخ او/ جاری است 

احمد شاملو:

شب با گلوی خونین/ خوانده ست/ دیرگاه/ دریا نشسته سرد/ یک شاخه/ در سیاهی جنگل/ به سوی نور/ فریاد می کشد!

 علاوه بر ایران ما ، در سراسر جهان نیز از دیرباز شعرکوتاه جایگاه و پایگاهی مستمر و محکم داشته‌است. در این میان شاعران نام‌آوری از میان معاصران چون: رابیندرانات تاگور، خورخه لوئیس بورخس، جوزپه اونگارتی، اورهان ولی، آدونیس، ازرا پاوند، اوکتاویو پاز، پابلو نرودا و... نیز شعر کوتاه سروده‌اند. نمونه‌هایی از چند شاعر و چند کشور مختلف را برایتان می‌خوانم:

رابیندرانات تاگور(هند)؛

 ای زن/ تو با انگشتانت/ بر آنچه داشتم دست کشیدی/ و نظم چون موسیقی هویدا شد.

  خورخه لوئیس بورخس(آرژانتین)؛

 کتابها، ورقهای کاغذ/ و کلیدها/ در ظلمت/ سرنوشت مرا دنبال می کنند.

 اورهان ولی(ترکیه)؛

 چقدر قشنگه/ وقتی یه ساختمون گنده رو خراب می‌کنن/ تماشای غروبی که/ تا حالا دیده نمی شد.

 پابلو نرودا(شیلی)؛

بگو به من آیا برهنه است گل سرخ/ یا که تنها لباسش این‌است؟

اگرچه نمونه‌های بسیاری از شعر کوتاه شاعران امروز جهان می‌توان ارائه کرد، اما تردیدی نیست که شعر کوتاه معاصر در روزگار ما اغلب با هایکوهای ژاپنی شناخته می‌شود. هایکو که در مضمون و مفاهیم بیشتر از بودیسم  و ذن تاثیرگرفته، نوعی شعر کوتاه ژاپنی است که در نیم‌قرن اخیر و با انتشار نخستین مجموعه‌ی ترجمه‌شده‌ی هایکو به وسیله‌ی شاملو و پاشایی به جامعه‌ی ادبی ایران عرضه شد و از قضا تاثیری غیرقابل انکار بر بسیاری از شعرای ما گذاشت. این درحالی بود که به قول خود شاملو «شباهت های هایکو و دوبیتی روستایی ما به حدی است که پنداری، یکی برگردان دیگری است. دید مشترک و نقطه دید مشترک، برداشت شاعرانه مشترک و بیان شاعرانه مشترک، ایجاز مشترک و استنباط فلسفی مشترک... گویی به‌راستی تفاوت این دو در همین است که هایکو هفده هجایی و ژاپنی است و این «ترانه‌ی چهار مصراعی فارسی». 

باتوجه به این حرف شاملو، نکته‌ی اساسی حرف من که پیشتر بارها گفته‌ام و مشخصا حدود 20 سال پیش از این در شماره‌ی 21 مجله‌ی شعر ضمن مقاله‌ای درپیرامون سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان  نوشته‌ و گفته‌بودم این است که: چگونه ممکن است شعرا و محققین بزرگ ما، هایکو را از ورای هزاران کیلومتر فاصله‌ی ایران و ژاپن کشف و معرفی کنند اما نسبت به سه‌خشتی‌های خراسان که قوم کُرد در طول تاریخ آن را به عنوان میراث خسروانی ایرانی، زنده و زیبا نگاه داشته و با خود به روزگار ما کشانده‌است، بی‌توجه مانده باشند؟!

البته من دراین نشست این را هم گفتم که؛ خدا را شاکریم هایکوها مطرح شدند تا گروهی به سه‌گانی سرودن روی‌بیاورند و ما را  هم نسبت به داشته های خود- سه‌خشتی‌ها- و غربت بی‌دلیلشان و اجحاف ناباورانه‌ی‌ شاعران و محققین خودمان نسبت به آن، حساس‌تر کنند. ضمن این سخنان، من چند نمونه هایکو هم برای حاضران خواندم تا با توجه به سه‌خشتی‌هایی که می‌خوانند یا در برنامه می‌شنوند، شباهت‌ها و تفاوت‌های این دونوع شعر را بسنجند:

- چكاوك/ فقط آوازش حس مي شود/  چيزي به جا نمي گذارد. (آم پوو)1

علف هاي باغ/ ريخته / و هم چنان بر جاي مانده‌است.  (ريوكان) -2

گاري سنگين/ ژيغ ژيغ كنان مي گذرد/ شقايق هاي پُر  پَر مي لرزند. (بوسون) -3 

ناقوس / نشسته، خواب است/ پروانه. ( بوسون) - 4

به شاخه باز می‌گردد/  نه، پروانه بود آن! (موري تاكه) / - گلبرگِ فروريخته 5

توفان/ به جست و جوي/ شكوفه هاي پراكنده مي رود. ( فوجي وارا سِداي ئه)-6

 7- بركه‌ي قديمي/ صداي جهيدن غوكي/ در آب (باشو)

اما بحث اساسی من در این نشست برسر طرح و پاسخ‌گویی به این سوال بود که با توجه به تاریخ زنده و جغرافیای فراگیر سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان و سوابق دانسته و روشن خسروانی و نوخسراوانی درایران، چگونه‌است که دوستان سه‌گانی سرای ما براین تصور و اصرارند که سه‌گانی قالب یا دستگاهی نو و ساخته و پرداخته‌ی ایشان است؟ بدیهی است که طرح این سوال، هیچ ربطی به ارزش‌گذاری و احیانا رد کیفیت ادبی آثار سه‌گانی پردازان معاصر ندارد، بلکه، موضوع مهم این است که؛ چرا بر متفاوت جلوه‌دادن سه‌گانی و سه‌خشتی تا این مایه اصرار می‌شود؟ حقیقتا چرا؟

همانطور که در نشست دوم به دلیل ضیق وقت به اختصار گفتم، دراین جا نیز به‌طور گذرا دلایلم را درباب این‌که در خوشبینانه‌ترین وجه، سه‌گانی، گسترش یافته و امروزی‌تر شده‌ی سه‌خشتی است، عرض می‌کنم. پیش ازآن 10 سه‌خشتی ازمیان میراث انبوه سه‌خشتی‌های فولک کردهای خراسان و 10 نمونه سه‌گانی از شاعران امروز ایران تقدیمتان می‌کنم:

1-      له چه‌رێ من چێ کر خانێ/ عشقی کرم  وه‌خزانێ/ ئه‌ز عاشقم که‌س نزانێ

2-      تو ته‌ره‌ری، ناسه‌کنی/ گولێ چێ نه  تو ده‌چنی/ ده‌ره‌وینا  تو وه‌ژنی!

3-      یارا من چوو به‌رفێ بینێ / هه‌نه‌کێ سا من بشینێ/ وه وێ مهانێ من  بوینێ!

4-      ژه خادێ  دا وه نه‌زه‌ر وێ/له ناڤ بینان کانیێک ده‌ر وێ/ هه‌ر وه‌قت هاتم یار له سه‌ر وێ

5-      هه‌ریێ بشوو، هه‌ریێ رێخن/ خه‌لکی خایه شارێ دێخن/ بسم‌الله که دوومان ڤێخن!

6-      مه‌یا بووزه نێ  کررینێ/ سه‌رداره‌کی له نا‌ڤ بینێ/ رازی ناوی له ره‌‌ڤینێ

7-      ئه‌ز چ بکه‌م  یار قچکه /  نکای کاری مالێ بکه / چا‌ڤان بخوم هین هندکه!

8-      گولا گێنم گولا گێنم/ پێ له ته کم ته بشکێنم/ ناڤی گولێ خوه له کێ نم؟

9-      مالان بارکر،کووچ وه رێ که‌ت/ قیز خه‌ملی  وه دوو دێ  که‌ت/ یا من و وێ وه خادێ که‌دت...

   برگردان فارسی:

1-روبروی من خانه‌اش را ساخت/ با همه‌ی کودکی عاشقم کرد/ من عاشقم وکسی نمی‌داند

2- تو، می‌روی و نمی‌ایستی/ آن گلها که می‌چینی برای چه هستند؟/ دروغ‌گو، تو زن داری!

3- یارمن رفته‌است برف بیاورد/ برای من هم مقداری ازآن خواهد فرستاد/ وبه این بهانه مراخواهد دید!

     4- از جانب خدواند لطفی بشود/  درمیان چادرها چشمه‌ای بجوشد/  هرگاه آمدم، یارم لب چشمه باشد!  

5- پشم‌های رمه رابشوی وبیاویز/ تماشا می‌شوی، شالت را حایل کن/ بسم‌ا... بگو ودکمه‌هایت را ببند!

6- ماده‌شتری سفید که خریدنی نیست/ سرداری است درمیان چادرها/ افسوس که با من نمی‌گریزد!

7- چه می‌توان کرد، یارم کم‌سال است/ نمی‌تواند کارهای خانه را انجام دهد/ بااینحال، چشمانش را بخورم، هنوز کم است!

8-گل گندم، گل گندم/ پا رویت بگذارم وتو را بشکنم/ آنگاه نام گلم را روی که بگذارم؟!

10-           چادرنشینان باربستند وکوچ به راه افتاد/ دختر، خودرا آراست وازپی مادر روانه شد/ کار من و او ازاین پس، بسته به لطف خداست!

 و 8 سه‌گانی از دوستان شاعر:

 سالهای ما تمام،/ انتظار و انتظار؛/ در کدام سال می‌رسد بهار؟/ (علیرضا فولادی)

تنها نه بر حواشی گلهای این جهان/ برسردربهشت خداهم نوشته اند/زن ها فرشته اند(نادرعبدالوند)

چشم درّانده تا بترساند؛ / دیکتاتور، درون این پوستر/ نفرتِ خلق را نمی‌داند /(محمدرضا راثی‌پور)

سرمای ناگهانی و... بی‌رحمیِ تگرگ/با شاخه‌های ترد بهاری...؛/راضی شدم به مرگ (زهرا حیدری)

با آن که می داند/ خشکیدنش حتمی‌ست،/ لبخند، پیغامِ گلِ ختمی‌ست (بهادر باقری)

تو غزل می‌گویی،/ من سه‌گانی،/ مردم اخبار سکه می‌خوانند/ (حجت‌الله کرمی)

عجله نکن!/ زن که شدی،/ نامردها را بهتر می‌شناسی/ (فاطمه‌سادات حسینی)

شاید برای عشق/ نامی‌ست مستعار،/ گلواژه‌ی بهار/ (سعید سلیمان‌پور ارومی)

ویرانم آنچنان / که‌از بغض طالبان / بودای بامیان   (علیرضا قاضی­مقدم)

ستاره‌ها! جواب...!/ کجاست قرص ماه؟/ کجاست قرص خواب؟(علیرضافولادی)

 البته به دلیل عدم کفاف وقت، نشد که همه‌ی سه‌خشتی‌ها و سه‌گانی‌هایی را که باخود داشتم، ضمن جلسه بخوانم و اینجا هم تنها بخشی از آنچه را گردآوری کرده‌بودم تقدیم شما می‌کنم تا براساس مقایسه‌ای که خودتان بین این دو نوع شعر می‌کنید، به کلیات اصول تشابه وتفاوت این دو نام که در واقع یک گام ادبی به‌شمار می‌روند و براساس یک برداشت ذوقی و یک استنباط ادبی به عرضه وعرصه رسیده‌اند، پی ببرید.

در عین حال، براساس نیاز و ضرورت، راقم این سطور درآینده و درهمین فضای مجازی، اصول کلی تفاوت و تشابه سه‌خشتی و سه‌گانی را به تفصیل عرض و ارائه خواهد کرد. با این وجود، درپایان عرایضم و به عنوان حسن ختام، در جلسه‌ی دوم نقدو بررسی سه‌خشتی گفتم که:

  من همان‌قدر که از کم‌لطفی کردی که در منزل به فرزندش کردی نمی آموزد و با او به کردی سخن نمی‌گوید رنج می‌برم، به همان میزان از وضعیت ترک‌زبانی که درمنزل به فرزندانش ترکی نمی آموزد نیز رنج می برم.   خواهش عاجزانه‌ام از عزیزان ترک زبان وکردزبان خراسانی این است که؛ به زنده نگاه داشتن زبانتان از طریق سخن گفتن و نوشتن به این زبان اهمیت بدهید وبکوشید ازاین مواریث ملی محافظت کنید. دوستان همزبانم دراین محفل، نوشتن راسرلوحه‌ی کارهایتان درادبیات کرمانجی قراردهیدکه این کاردو حسن دارد؛ هم به این ترتیب بر مشکلات‌تان در نوشتن آگاهی تدیرجی حاصل می کنید و هم اینکه کمک خواهید کرد افراد و علاقه‌مندان و پژوهشگران و عالمانی که درآکادمی‌ها و مراکز علمی تدریس وتحقیق می‌کنند به حل مشکلات بزرگ وکوچک‌تان درحوزه‌ی گرامر و صرف ونحو و الفبا نایل شوند. همچنین، امیدوارم که به زودی شاهد برگزاری شب شعرهای ترکیبی یا اختصاصی به زبان کرمانجی، ترکی، ترکمنی و تاتی در مناطق و شهرهای مختلف و نیز مرکزاستان خراسان شمالی باشیم.

همچنان‌که درمقدمه‌ی این گزارش هم عرض کردم، علاوه بر من، دوستان عزیزم دکتر صادق فرهادی و سرکارخانم گلی‌شادکام نیز دراین نشست پیرامون سه‌خشتی‌ها سخن گفتند که خلاصه‌ی گفتاراین دوعزیز را هم  به روایت سیداحسان سیدی‌زاده‌ی عزیز از پایگاه بجنورد1400  گزینش، ویرایش و نقل می‌کنم:

دکترصادق فرهادی که ضمن سابقه‌ای طولانی وقابل توجه در شاعری و اشراف بر شعر و ادب کرمانجی، پزشک متخصصنام‌آشنایی نیز هست، دراین نشست به نقدکتاب سه خشتی‌های کرمانجی که پروفسور جلیل‌ جلیل و خانم گلی شادکام جمع آوری و منتشرکرده اند، پرداخت و گفت:

1- سه‌خشتی های تکراری زیادی دراین کتاب دیده می‌شوند که گاه ارزش شعری چندانی هم ندارند و متاسفانه تنها موجبات افزایش حجم کتاب شده‌اند.

2- دراین کتاب و درمیان سه‌خشتی‌های گردآوری شده، گاه شاهد نابرابری تعداد هجاها  و عدم تساوی خشت‌ها هستیم که تساوی طولی مصرع‌ها را زیر سوال می‌برند.

3- در میان آثار مندرج دراین کتاب، گاه کلماتی اشتباه نیز وجود دارد. مثلا به جای جفت و تاق روایت جفت و تاخ آمده که بالطبع نادرست است.

4- ازجمله اشکالات دیگر کتاب این است که دیده می‌شود یک حرف غیرلازم بدون هیچ نقش دستوری یا معنایی و صرفا به تبعیت ازقافیه‌ی یکی ازخشت‌ها، به قافیه‌ی یکی دیگر ازخشت های شعر اضافه شده که اشتباه است.

5- حروف «ان» که صرفا نشانه‌ی جمع است، گاهی جای قافیه را دربرخی کلمات پرکرده‌ و نادرست است.

6- بنای حرف«روی» گاه به اشتباه برحروف قریب المخرجگذاشته شده که قطعا نیازمند تامل و بازنگری و اصلاح است.

7- در برخی از سه‌خشتی‌ها، مفهوم فدای قافیه شده است( و لذا بعضی خشت‌ها، معنای خاصی ندارند).

 

همچنین؛ خانم گلی شادکام نیز که درکنار پرفسور جلیل‌ جلیل موفق به گردآوری و انتشار جامع‌ترین کتاب سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان شده‌است، به عنوان یکی از سخنرانان این نشست گفت:

برای من سعادتی بود تاباپرفسورجلیل جلیل ده روزهمکارباشم و دراین مدت حدود700 مورد سه‌خشتی از میان عشایر یا دیگر کردهای خراسان جمع کردیم که 200تاناقص یاتکراری  و حدود 500تای آن ها قابل چاپ بودند. پس ازرفتن پرفسورجلیل، من این کارراادامه دادم وطی 9ماه حدود1700سه‌خشتی دیگر هم جمع آوری کردم و برای ایشان فرستادم. البته من این کار را حتی بعد از چاپ کتاب هم دنبال کردم وباید بگویم آخرین جمع آوری‌ام هفته قبل بودکه ازیک زن سرحدی مقیم بجنورد حدود 50سه‌خشتی ضبط وثبت کردم.

در رابطه با ویژگی آثار این کتاب باید بگویم که؛ لهجه‌ی کرمانج‌های خراسان شمالیعموما یا «قهرمانی» است و یا «سرحدی»، که قهرمانی ها کلمات را باکسره و سرحدی ها معمولا بافتحه تلفظ می‌کنند.  در مورد ویژگی مهم سه‌ختی‌های این کتاب، می‌توان گفت که؛ درهرسه خشتی بند یا مصرع اول به معرفی و بیان محیط اطراف می پردازد(کوه ، رود، دشت ،صحراو...)، دربنددوم خبری رامی رساندو دربندسوم احساسی را بیان می‌کند. سه‌خشتی های جمع‌آوری شده، خیلی به‌ اختصاربررسی شده‌اند و گاه دربند دوم وسوم آنها تغییراتی داده شده‌است.

آنطور که من دریافته‌ام، سه‌خشتی‌ها درتمامی مراحل و مواقع ومناسبت‌های زندگی سروده شده‌اند؛ ازمشک زنی گرفته تا چوپانی و نان پختن، تا حضوردر مراسم شادی وغم....

این سه‌خشتی‌ها گاهی به شکل مشاعره‌ای سروده می‌شده‌اند که نوعی رقابت ادبی بوده‌است. این مشاعره در سرودن سه‌خشتی‌ها ممکن است بین دومرد، یک مردو یک زن و یا حتی دوزن اتفاق افتاده باشد. همچنین،  سه‌خشتی‌ها ممکن است تحت تاثیرکل زندگی یا مقطعی اززندگی فردسروده شده باشند.

از نکات جالب مضمونی اینکه؛ دراین سه‌خشتی‌ها، یار،گاهی به میش، ماده‌شتر، قند و شکر، پنیر، کره، روغن زرد، تخم مرغ و... تشبیه شده‌است.همچنین سرایندگان سه‌خشتی، گاه به لباس، آرایش و زیورزنان و حتی نوع شال، رنگ، گل روسری  و حتی مقدارپارچه‌ای که دردوخت لباس زنان ومردان به کاررفته، اشاره کرده اند.درمجموع جالب اینجاست و می‌توان گفت که؛ حدودا نیمی از این سه‌خشتی‌هارا زنان کرمانج سروده اند. در حقیقیت، درشعر سه‌خشتی، زن تنها  معشوق نیست،  بلکه دربسیاری ازآن ها، عاشق نیز هست.

و نکته‌ی آخر اینکه؛ چهره‌ی آرمانی معشوق که در سه‌خشتی‌ها مطرح وتوصیف شده این‌گونه است: چشم‌ها سیاه‌رنگ یا میشی، ابروان کمانی، چهره سپید و باطراوت و دهان؛کوچک و دندان‌ها ریز.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:9 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

ما، ازاوییم و به او بازمی‌گردیم...

 امسال، چگونه از بهار و عید بگوییم؟ چگونه به پیشواز نوروزی برویم که همین یک سال پیش، آمد و عزیزترین گل ما را با خود بُرد؟ چگونه از نزمه‌های بهاری لذت ببریم، ‌که باران بهار، تنها یادآور گریه‌های بی‌امان مادرمان و روزگار مه‌آلود پدرمان است؟ چطور بخندیم که؛ با شکفتن هرلاله‌، برای همسرش، خواهر و سه‌برادرش، خاطره‌ی زخم  بی‌درمان محمدرضای عزیز زنده می‌شود؟! چگونه باورمان شود که ما بادست‌های خودمان، دل‌خوشی عمه‌‌زاده‌ها، عموزاده‌ها، دایی‌زاده‌‌ها و تمام دوستان سوگوارش را، برای همیشه به خاک سپرده‌ایم؟ چگونه به روژان و کیان بگوییم که سفر نوروزی پدر، به بهشت قائم منتهی شده و او در ابدیتی بی‌بازگشت، چادُرزده‌ است؟ به‌راستی، چگونه؟!

بانهایت ناباوری و صرفا محض تسلای خاطر و ادای رسمی دیرین، در آستانه‌ی نخستین سالگرد درگذشت محمدرضای عزیزمان، پذیرای میهمانان همدل و همدرد هستیم  تا یاد ونام آن هنرمند نامیرا را گرامی بداریم و به عنوان سو‌گنامه‌ی مردمانی که در طول تاریخ هماره سایه‌ی «الله‌مزار» و «نه‌وینم ده‌ردی جودایی» بر سر‌شان بوده‌است، با هم به‌ناگزیر از بهار گلایه کنیم که:

 

نمی‌خواهیم ما  نوروز و آغازی به این سردی

بهار تازه، کاش  آنجا  که  بودی  باز  برگردی

 

برادرها، بیایید  و  گلم را در میان گیرید

که بانوروزمان از این چمن گل می‌کند زردی!

 

بهارا، مثل هرنوروز،  ما پای تو  رقصیدیم

ولی  درعین شادی، ناگهان گریانمان  کردی!

 

گل ما مثل بذری تازه‌‌پاش اینجا نهان شد، حیف

گل ما در دل خاک است،  دنبال چه  می‌گردی؟

 

پرستوهای پیراهن سیاهت را  نمی‌خواهیم

بهار من، چه لطفی دارد این  ابراز  همدردی؟

 

کسی چشم‌انتظارت نیست اینجا، خوب می‌دانی

که  پیش از این چه ظلمی بر سر یک ایل آوردی!

 

بهاران -یاددارم- پیش از این گاهی بدی می‌کرد

خدایا؛  پیش از  اینها حد  و  مرزی داشت  نامردی...

**

 بهارمن! فقط یک‌بار، آن گل‌بوته را  باز آر

 که من دل‌خوش کنم یک آرزویم را برآوردی

 

دریغا او؛ که رفت و داغ سنگینش به دلها ماند

دریغا گل؛  که  از  اول  برای  خاک پروردی...

 

زمان و مکان: پنج‌شنبه؛ 28 اسفندماه- دهستان هزارمسجد- مسجد روستای سنگدیوار.

عصر همان‌روز، با دلی‌داغ‌دار، بر مزارش خواهیم نشست و عطر خاکش را نفس‌خواهیم کشید.      

خانواده‌های سپاهی، زیدانلو و دیگر بستگان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:48 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

سه‌خشتی؛ سه‌ضلعی عشق و اندوه و امید...

 

نشست‌های نقد و بررسی و بازشناسی سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان، به ابتکار حوزه‌ی هنری خراسان شمالی و به میزبانی بجنورد، از دوهفته‌ی پیش، برگزار شده‌است و قراراست تا 5 جلسه ادامه داشته‌باشد. هفته‌ی اول، بار اجرای برنامه بر دوش دوست عزیزم حسن روشان بود و برادر بزرگوارم اسماعیل حسین‌پور و بنده میهمان مراسم بودیم. هفته‌ی پیش هم درکنار جناب روشان، دکتر صادق فرهادی، خانم گلی شادکام و من پیرامون سه‌خشتی ها سخن گفتیم. بنا به اطلاع رسانی انجام شده، در پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی جاری نیز دکترمهدی کرمی، یحیی علوی‌فر و رضاقارشی کارشناسان میهمان این برنامه خواهند بود.

دراین مجال، گزارش بخش نخست این سلسله‌نشست‌هارا تقدیمتان می‌کنم و دراولین فرصت، گزارش مباحث نشست دوم را نیز درهمین صفحه خواهید خواند:

در نخستین نشست که پنجشنبه‌ 23 بهمن‌ماه با حضور کارشناسان و پژوهشگران فرهنگ و ادبیات کرمانجی در محل حوزه‌ی هنری آغاز و با استقبال شایان توجه علاقمندان مواجه شد، ابتدا حسن روشان، شاعر و پژوهشگر خراسانی که مدیریت این نشست را بر عهده داشت، با اشاره به جایگاه سه‌خشتی های کرمانجی در ادبیات کردهای خراسان، گفت: سه‌خشتی قالبی کهن از ادبیات کردهای شمال خراسان است که به ترانه‌های سه‌مصراعی یا سه‌گانی اطلاق می‌شود.

وی که خود صاحب منظومه‌ی منتشرشده‌ و پرخواننده‌ی چیکسای به زبان کرمانجی است، ضمن معرفی کتابهای منتشر شده درحوزه‌ی سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان(ازجمله؛ ترانه‌های کرمانجی/ تالیف استاد کلیم‌ا...توحدی، ترانه‌های کوچک غربت/گردآوری هیوامسیح، سه‌خشتی‌های کرمانجی/ تالیف پروفسورجلیل و گلی شادکام و آسمان بی‌مرزاست و دیارودوتار/ هردو نوشته‌ی اسماعیل حسین‌پور)، اضافه کرد: به همت شاعران و پژوهشگران ادبیات کردی کرمانجی در سالیان اخیر گام های بلندی برای شناساندن این قالب شعری منحصر به فرد برداشته شده‌است و ما امیدواریم که این نشست، فرصت خوبی برای تداوم آن باشد.

حسن عزیز همچنین گفت: نشست های تخصصی بازشناسی سه‌خشتی‌های کرمانجی خراسان که به ابتکار حوزه‌ی هنری و با همکاري واحد آموزش و پژوهش و موسیقی برگزار می‌شود، طی چهار نوبت دیگر و در پنج شنبه‌ی هفته‌ها‌ی آینده، بین ساعات ۱۶ تا ۱۸ با حضور  قریب ۲۰کارشناس فرهنگی و ادبی، در محل حوزه‌ی هنری دنبال خواهدشد.

پس از آن راقم این سطور، به شرح پیشینه‌ی ترانه های سه‌مصراعی پرداختم و گفتم: براساس آنچه در کتاب اللهووالملاهی، نوشته‌ی ابن خردادبه(نویسنده وموسیقی‌شناس اصالتا خراسانی قرن سوم که از نویسندگان دربار معتمد عباسی بوده) آمده‌است، پیشینه‌ی ترانه‌های سه مصرعی به زمان ساسانیان می‌رسد و خسروانی های به‌یادگار مانده از آن روزگار که موسیقیدان و نوازنده‌ی بزرگ عصر خسرو پرویز(باربَد جهرمی) می‌ساخته و می‌نواخته، همه در قالب سه مصراعی است. نمونه‌ی معروف بازمانده از خسروانی‌ها این است:

 قيصر، مه مانذ؛ خاقان خورشيذ

آن ِمن خذاي ابر مانذ؛ كامگاران

كه خواهذ ماه پوشيذ؛ كه خواهذ خورشيذ

برگردان:

قیصر روم چون ماهتاب است، خاقان چین همچون خورشید

پادشاه ِمن، به ابر می‌ماند؛ کام‌کاران

اگر بخواهد هم روی ماهتاب پوشاند، هم روی خورشید 

درادامه گفتم: به رغم فراموشی این قالب در دوران پس از هجوم اعراب و غلبه‌ی قالب‌های شعر عربی بر سنت شعر ایرانی درآن زمان، خوشبختانه کردها و بخصوص کرمانج‌های خراسان آن را در ذهن وزبان خود حفظ کردند و هنوز هم از این قالب شعری بهره می‌گیرند، چنان‌که می‌توان گفت یکی از پرکاربردترین قالب‌های شعری در بین کردهای خراسان همین سه‌خشتی و سه‌گانی یا خسروانی است.

سپس ضمن اشاره به دلایل نامگذاری این‌نوع شعر با عنوان خسروانی یا شاهانی و سپس نخستین باری که سه‌مصرعی‌های خراسان با عنوان سه‌خشتی مطرح و معرفی شدند، این ترانه های سه‌خشتی هشت هجایی را یکی از زیباترین قالب های شعری برشمردم و افزودم: با توجه به ظرفیت ویژه‌ی این قالب و  نیز تنوع موضوع و مضمون، شاهد استفاده از این ترانه ها درهمه‌ی دستگاهها و مقام‌های موسیقی محلی وسنتی بوده‌ایم و شاید به همین دلیل است که در هیچ عصر و روزگاری این نوع شعر به‌طورکامل به فراموشی سپرده نشده است.

بنده همچنین با اشاره با خواندن نمونه‌ی ذیل از نوخسروانی‌های سروده‌ی زنده‌یاد مهدی اخوان ثالث؛

این مثل خوش می‌سرود از کولیان رقّاصه ای:
جام بر پیشانی و در رقص، کای بهرام گور
هیچ عامی نیست کاندر وی نباشد خاصه ای

 با تاکیدبر همتی که اخوان برای احیای قالب سه‌مصرعی در شعر فارسی مبذول داشت، آن را نشانه‌ی علاقمندی ذوق ایرانی به حفظ وتداوم این ظرفیت ادبی دانستم و گفتم:  بازشناسی و حفظ این میراث‌های کهن، حفظ بخشی از فرهنگ غنی ایران عزیز است و امید می‌رود که چنین نشست‌هایی درپاسداشت چنین ارزش‌هایی موفق عمل کنند:

من، درپایان و در جواب پرسشی که خواهان دانستن کم و کیف برنامه‌ی هفته‌ی آینده بود، این سه‌خشتی را خواندم:

  خه‌لكو، هوون چيكێن ئاسمينن

 شه‌ڤێن تاري د‌شه‌و تينن

رێ  ڤه‌ندا بوو، خوه بگينن!

برگردان:

 مردم، شما ستاره‌های آسمانید

 که شبهای سیاه  را می‌سوزانید

راه گم شده است،  به یاری  بشتابید!

 وسپس قول دادم که: بخش بعدی گفتارم به طرح و تبیین تفاوت‌ها و تشبهات سه‌خشتی‌های کرمانجی با اشعار سایر ملل و ازجمله طرح‌ها، شعرهای کوتاه و بخصوص هایکوهای ژاپنی اختصاص خواهد داشت. بحث پایانی و عمده‌ی من نیز پیرامون این است که بین سه‌خشتی وسه‌گانی چه فصول اشتراک وافتراقی وجود دارد و ضمن طرح دعواهای اخیر دراین باب، به داوری منصافانه در خصوص ادعاهای طرفین خواهم پرداخت. 

پس از من، دوست عزیزم اسماعیل حسین پور که پژوهشگر فرهنگ و ادبیات کرمانجی و فعال فرهنگی است، با اشاره به مباحث کتاب تازه منتشرشده‌اش(دیارودوتار؛ شامل تحلیل سه خشتی های کرمانجی کردهای خراسان)، به بحث درونگرایی در سه خشتی های کرمانجی کردهای خراسان پرداخت و گفت: نمود درونگرایی در سه‌خشتی ها، نشانه‌ی منزوی بودن کردها نیست بلکه نامرادی ها و غم های روزگار سبب شده‌است تا غم و اندوه و امید و آرزو و خودمخاطبی در ترانه‌های سه‌خشتی کردهای خراسان پررنگ‌تر شود.

حسن روشان، اسماعیل حسین‌پور و علیرضاسپاهی لایین

اسماعیل، وصل وجدایی و کام و ناکامی را از جمله برجسته‌ترین وجوه مضمونی سه‌خشتی‌ها و ترانه‌های کرمانجی خراسان دانست و دراین خصوص، ضمن اشاره به داستان دلدادگی «لاله ولانجان» که موضوع تکان‌دهنده‌ی یکی از همین ترانه‌هاست، گفت: لاله ولانجان حکایت برافروختگی عشق دردل دو عاشق بی‌تاب است؛ لاله، زیبایی کوهستان است ولانجان که درزبان کردی یعنی پلنگ، غرور کوهستان است. لاله، دختر یک خانواده‌ی ثروتمند است و لانجان چوپان گله‌ی آنان، دلداده‌ی او می‌شود. هردو خواهنده‌ی هم می‌شوند و این سرآغاز عشقی است سخت زیبا و وفادارانه. هر دو با دلی پاک خیره به هم می‌نگرند و این‌چنین یک عشق ایلیاتی متولد می‌شود:

سیه‌بووزێ خوه خه‌ملاند

سه‌رێ مه‌یێ  بووز ده‌کشاند

خه‌و له  چاڤێ مه حه‌رماند!

برگردان:

دلبر سپیدسیما خودش را آراست

افسار شتر ماده را به دست گرفت

و خواب را برچشمان ما حرام کرد!

اسماعیل حسین‌پور در ادامه کردها را مردمی عمل‌گرا دانست و ضمن خواندن نمونه‌هایی از سه‌خشتی‌های مندرج درکتابش، تصریح کرد: قافیه‌ی بیشتر ترانه‌های کردی  به فعل ختم می‌شود که این از منظر روانشانسی کلمات و ادبیات، نشانه‌ی عمل‌گرا بودن کردها است:

ده‌ڤه دارا ده‌ڤان هێ که

نێری قه‌مه‌ر وه پیشێ که

شونی یارێ له سه‌ر چێ که

برگردان:

شتربانا، شتران را هی کن

آن نرشتر قَمَر(قرمزتیره) را جلو بگذار

 و یار مرا برآن بنشان...

او در پایان نیز ضمن قرائت نمونه‌هایی از سه‌خشتی‌های زیبا و تاثیرگذاری که رویکردی عاشقانه به زندگی و زادبوم دارند، گفت: خوشبختانه، به‌رغم این که کردهای خراسان همواره پاسدار عزت ایران عزیزشان  بوده اند ولی در هیچ ترانه‌ای شاهد خودستایی یا برتری جویی قومی آنان نیستیم و این به خوبی بیانگر وطن‌دوستی، ایثار و بی‌ادعا بودن این مردم است.

درپایان این نشست، دقایقی نیز به پرسش وپاسخ  اختصاص داده‌شد که برخی ازحضار پیرامون سه‌خشتی‌ها به اظهارنظر پرداختند و میهمانان نیز موارد لازم را توضیح دادند.

ناگفته نماند که در فواصل این نشست، حاضران شاهد هنرنمایی راشد درتومی از دوتارنوازان و خوانندگان خوش‌صدای خراسان شمالی نیز بودند.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:50 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

سه‌لام له وه عازیزان

و سپاس ژه مالپه‌را شیروان‌شهر کو وا گوت و بیژا له وئ، له وی لینکا: http://0585.ir/?p=19543

هاتیه وه‌شاندن....

جان می‌دهیم و دست از انسان نمی‌کشیم!


*در مقدمه‌ی این هم‌صحبتی، ضمن معرفی خودتان،مختصری درباره‌ی زندگی و کارتان بفرمائید؟

**  علیرضا سپاهی لایین هستم؛ در سال ۱۳۵۰ و به بیان درست‌تر اول دیماه سال ۴۹-در  روستای سنگ‌دیوار(با تلفظ محلی سندیفال) از توابع دهستان هزارمسجد(به مرکزیت لایین) در شهرستان کلات نادری-جایی بر سر مرز ترکمنستان و درحدفاصل دوشهر کلات و درگز- به دنیا آمده‌ام. تحصیلاتم را از دوره‌ی ابتدایی تا پایان دوره‌ی کارشناسی زبان فرانسه در همان زادگاهم و سپس کلات و دانشگاه فردوسی مشهد گذرانده‌ام. از سال ۶۹ تا هم‌اکنون هم در شهر مشهد ساکن هستم و در کنار ادبیات، به کارهای فرهنگی و به‌ویژه روزنامه‌نگاری مشغولم. سالها در رادیو وتلویزیون نویسندگی وگویندگی کرده‌ام. چندسالی، مدیر فرهنگی شهرداری مشهد بوده‌ام. در روزنامه‌های قدس و شهرآرا و نیز در ماهنامه‌ی سویدا و هفته‌نامه‌ی فراخبر در سمت‌های معاون سردبیر، مدیرتحریریه، دبیر شورای تیتر و… انجام وظیفه کرده‌ام یا می‌کنم.

* از چند سالگی سرودن شعر را آغاز کردید و چطور متوجه چنین استعدادی در خود شدید؟

** تقریبا از سال‌های ۶۲ و۶۳ بود که اولین نظم‌های پراکنده را نوشتم و دوستانم به آن نام شعر دادند. درآن سالها مثل اغلب هم‌نسلی‌هایم اشتیاق بسیاری به حضور درمراسم ملی و انقلابی و خواندن شعر ومقاله داشتم و تقریبا در دوره‌ی راهنمایی حضورم در پایگاه بسیج لایین مستمر بود. یکی از مشتری‌های پابه‌جفت کتابخانه‌ی روستایی جهاد هم  من بودم. تحت تاثیر جو انقلابی والتهابی آن‌سالها و تشییع مکرر پیکرهای شهدا، گاه چیزی می‌نوشتم که بقیه خیلی می‌پسندیدند. این سرآغاز دلبستگی‌ام به قلم بود.

*اولین شعری که سرودید را بخاطر دارید؟

** حدودا به یاد دارم یک شب(دوم راهنمایی بودم) که نوشته‌ی نثرم کم کم وزن و قافیه به خود گرفت و بعد دیدم تقریبا هشت-ده سطر منظوم نوشته‌ام که خب اشکال هم زیادداشت. تقریبا اولین بیت‌اش این‌طوری بود:

شهیدان ره حق و ره دین/شدند صدپاره تن از نیزه‌ی کین

فردایش آن را دادم به مسئول کتابخانه‌ی جهاد. چند ساعت بعد که مرا دید پرسید این شعر را ازروی کدام کتاب نوشته‌ای؟ گفتم خودم نوشته‌ام. اما معلوم بود که مسئول کتابخانه نپذیرفت چون خندید و گفت اگر راست  می‌گویی یکی دیگر هم بنویس. شب بعد بالاجبار نشستم و نظم دیگری سرهم بستم با این شروع:

شبی از شبها، نشستم تنها

به کنج خانه، شکستم دانه

به فکر افتادم، بسازم شعری

به روی دفتر، کنم من سیری….
وشرح چگونگی شعر سرودنم را در حدود ۱۵ بیت نوشتم و بردم دادم به آن بنده خدا و او هم ناچار پذیرفت که یک شاعر مقابلش ایستاده‌است!


*جناب سپاهی، اصولا چه حس و حالی باید داشته باشید تا شعر بر زبانتان جاری شود؟

** شعر، بالطبع مثل هر اثر هنری دیگری نیازمند یک محرک اجتماعی و عاطفی است. یعنی تا دردی، زخمی، غمی، اندوهی و نیازی نداشته باشید، دست به قلم و سرودن نمی‌برید. بدیهی است که اگر یک نفر بر وزن وقافیه تسلط داشته باشد یا اصول و قواعد کلی شاعری را بداند، می‌تواند در هرحالی چیزی بنویسد و بسراید  اما پیداست که چنین سروده‌ای از سرتفنن است و تاثیرات عمیق و ماندگاری نخواهد داشت. بنده، اصولا وبخصوص این سالها تا نکته‌ی عمومی ارزشمندی در ذهن نیابم آن را برزبان جاری نمی‌کنم.

*در وادی شاعری، برخی ابیات بر دل سرآینده شعر می نشیند. در میان اشعارتان آن شعری که خیلی به دلتان نشسته کدام بیت و شعر بوده‌است؟

** همینطور است و گاه باتوجه به حس و حال، حرف شاعر اثرگذارتر و به‌خاطر سپردنی‌تر است. با این وجود، برای شاعر سخت است که ازمیان شعرهای خودش یکی را بهتر بداند و دیگری را کنار بگذارد. من شعرهای بسیاری به زبان مادری‌ام(کرمانجی) دارم که بسیار دوستشان می‌دارم. همچنین صدها شعر به زبان فارسی سروده‌ام که برایم ارزشمند و عزیزند. درحال حاضر، با اینکه صدها بیت دریاد و برزبان دارم اما بپذیرید که این انتخاب حقیفتا دشواری است. این بیت مقطع یکی از غزلهایم است که برایتان می‌خوانم:

تاریخ نانوشته‌ی عشق و دلاوری است

کُردی که درهوای خراسان شود بزرگ!


* آقای سپاهی، شما دیوان یا مجموعه‌ی شعر دارید؟ اگر دارید، لطفا نام ببرید یا درباره‌ی شان توضیح بدهید؟

**بله، بالطبع هدف وبرنامه‌ی هرشاعری در خصوص سرودن، انتشار وانتقال اشعارش به مخاطبان است. بنده هم در طول ۲۰ سال اخیر، علاوه بر انتشار آثارم در نشریات و جُنگ‌های متفرقه، شخصا واختصاصا بیش از ده کتاب ریز و درشت به زبان فارسی منتشر کرده‌ام که عبارتند از: من بچه‌ی دهاتم- زیردرخت گیلاس- ازخوبی وزیبایی- پروانه در محراب- زائرکوچولو- پدربزرگ قصه بگو- توپی که قلقلی نبود- گل نشکفته‌ی پرپر- گزیده‌ی اشعار- ما به روایت من و عشق مارا نمی‌دهد بازی. در حال حاضر سه مجموعه‌ی شعر نسبتا مفصل از اشعارم نیز مراحل چاپ را می‌گذرانند که عبارتند از: فواره‌ها- تقویم دلتنگی و شرح بت‌پرستی‌ها… علاوه براین‌ها، چند مجموعه شعر یا نثر هم به زبان فارسی آماده‌ی چاپ دارم که عبارتند از: تاریخ کُرد درجغرافیای خراسان(نثر)- زخم‌های آبی(برگردان شعر امروز فرانسه)- برینا بران(مجموعه‌ای دوزبانه از شعرهای فارسی و کردی که در هوای یاد و خاطره‌ی برادر هنرمندم زنده‌یاد محمدرضا سپاهی سروده ام) و نهایتا آخرین شعرها که بیش از ۱۰۰ غزل از تازه سروده‌ها را شامل می‌شود و آماده‌ی چاپ است اما هنوز نامی برایش انتخاب نکرده‌ام.

*پیشتر اشاره کردید که به زبان مادری‌تان(کرمانجی) هم شعر سروده‌اید.آیا مجموعه‌ای دراین ارتباط دارید؟

** سوال خوبی پرسیدید… هرچند از اوایل دهه‌ی هفتاد و به‌ویژه سالهای حضورم در رادیو کردی خراسان به زبان مادری‌ام شعر می‌سرودم اما تقریبا ۱۵ سالی است که دراین حوزه تلاش بیشتری می‌کنم… حاصل این تلاش‌ها آماده‌سازی چندین مجموعه‌ی شعر به زبان کردی است که امیدوارم به‌زودی منتشر و در دسترس علاقمندان قرارداده شود. این مجموعه‌ها عبارتند از: زمانی بی‌زمان(شعر کردی در قالبهای مختلف)- سه برین و ژانه‌ک( مجموعه‌ای از قریب ۳۰۰ سه‌خشتی کردی)- هه‌یلو(مجموعه‌ای ازترانه‌های کردی که بعضا توسط خوانندگان کرد شمال خراسان خوانده شده‌اند)- تاوانبار(یک شعر بلند درقالب آزاد)- زمانی شیرین( مجموعه‌ای برای کودکان کرمانج درگروه سنی الف وب) و زمان و رامان(مجموعه‌ای برای کودکان کرمانج درگروه سنی جیم و دال). تقریبا شش مجموعه شعر کُردی آماده‌ی انتشار دارم که امیدوارم با رفع موانع فنی و دیگر مسایل به‌زودی راهی بازار کتاب شوند.

*آقای سپاهی، در بین شعرای گذشته و معاصر، شما با شعرکدامیک ارتباط بیشتری برقرار می‌کنید و احیانا از آنها در سروده‌هایتان تبعیت میکنید؟

** تبعیت که امروزه در شعر معنای خاصی ندارد. اما درمیان پیشینیان، از حافظ و خیام و فردوسی بیش از دیگران حظ می‌برم. از شعرای معاصر هم سپهری، اخوان، فروغ و شاملو را بیشتر می‌پسندم. همینطور از شعرای نزدیک‌تر زنده‌یادان قیصرامین‌پور و سلمان هراتی، نیز آثار؛ عبدالجبارکاکایی، محمدکاظم کاظمی، سعید بیابانکی، جوادکلیدری و بسیاری دیگر از دوستان شاعر خراسانی‌ام را مشتاقانه می‌خوانم. از میان شاعران کرد هم؛ علاوه بر جعفرقلی زنگلی، آثار دوسان شاعرم؛ حسن روشان، اسماعیل حسین‌پور، محمدرمضانی فرخانی، حسین تقدیسی، کریم اکبرزاده، علی عربی و… را بیشتر دوست دارم.

*شما با انجمن‌های شعر هم مرتبط یا درآنها عضو هستید؟

** بله بالطبع. من، از بدو ورود به مشهد تاکنون با انجمن شعر حوزه‌ی هنری ارتباط و درآن عضویت دارم. غیراز آن، انجمن‌های متعدد دیگری نیز هستند که مستمر یا متناوب درآنها حضور داشته‌ام. درحال حاضر هم همراه با چندتن از شعرای خوب خراسانی درانجمن شعر «هوشنگ» حضور جدی داریم.


*آیا تابه حال برای شماهم پیش آمده که در حین شعرخوانی، شعری را که میخواستید بخوانید فراموش کرده باشید؟ در آن هنگام چه کردیده‌اید؟

** طبیعتا این اتفاق می‌افتد…. مخصوصا هروقت ناچار بوده‌ام از حافظه شعر بخوانم… دراین مواقع، خیلی راحت شعر خوانی‌ام را تمام کرده‌ام یا شعر دیگری خوانده‌ام. البته این روزها که اغلب شاعران یا کتاب شعر دارند، یا از شعرشان پرینت می‌گیرند و یا نسخه‌ی پی دی اف شعرشان را روی موبایل دارند دیگر ازاین اتفاق‌ها نمی‌افتد.

*اگر کسی بخواهد به‌قوت شما یا دیگر شعرا شعر بگوید، چه کارهایی باید بکند و اصولا مقدمه‌ی شعرخوب سرودن چیست؟

** به اعتقاد و باور من، شعر خوب سرودن چهار مرحله دارد؛ از این چهار مرحله، سه مرحله‌ی اول آن مطالعه‌ی مداوم شعر و نثر است و مرحله‌ی پایانی زیاد سرودن. شاعر تا می‌تواند باید بخواند و سپس اینکه نباید از شعر سرودن و نقد شنیدن و کنارگذاشتن شعرهای ضعیف، خسته ودل‌سرد بشود.

*به نظر شما، کسی که اصلا ذوق شعرگفتن ندارد، آیا میتواند روزی شاعر بشود؟

** به گمان من، شاعری مثل وزنه‌برداری نیست که بشود توانش را تا حدودی ایجاد کرد. تازه همان وزنه‌برداری را هم اگر انسان مستعدش نباشد، نهایتا می‌شود یک وزنه‌بردار متوسط یا ضعیف! دلیلی ندارد با اصرار و پیله‌شدن بخواهیم از کسی یا ازخودمان شاعر بسازیم… اصلا شاعران حقیقی، مگر چه آش دهن سوزی شده‌اند که دیگران بخواهند به هرزحمتی از آن بهره‌مند بشوند؟ مگر نشنیده‌اید که؛ زن شاعر نشو، شاعر فقیره؟!!


*اگر قرار باشد روزی برسد که دیگر شعر نگوئید، چه خواهید کرد؟

** این سوال، پاسخ مشخصی ندارد. چون آدم یا شاعراست و شعر می‌گوید. یا نیست و نمی‌گوید… قیاسش مثل زنده بودن و نفس کشیدن است… آدم یا زنده‌است و نفس می‌کشد، یا نیست و نمی‌کشد. شاعری را نمی‌شود به دلایلی تعطیل یا بنا به مصالحی چندروزی رها کرد. شعرنوشتن برای شاعر به مثابه اظهار وجود است واگر نگوید یا بی‌وجود است، یا بی‌نیاز از آن که این ممکن نیست.

*شما در عرصه شعر و شاعری وارد سیاست هم شده اید؟ و آیا اشعار سیاسی هم سروده اید؟

** درروزگار ما و از منظر انسان معاصر، از یک سو زندگی و سیاست اجزای لاینفک ولایتجرا به‌شمار می‌روند. از سوی دیگر، متاسفانه یا خوشبختانه پای سیاست چنان از گلیم خودش فراتر رفته که به هر ساحت دیگری ورود پیدا کرده‌است.  من معتقدم که انسان شاعر اگر بتواند از دیدن و شنیدن صرف نظر کند، بدون توجه به حوزه‌ی سیاست هم می‌تواند زیست صادقانه بکند و شعر خوب بنویسد. در عین حال، اگر شعر بخواهد در خدمت ساسیت و سیاسیون باشد نه اساسا ارزشی دارد و نه من برایش شانی قایلم. ولی اگر شعر به معنای نقد رفتارهای سیاسی باشد و سیاست‌بازی را به چالش بکشد، درصورت عدم خروج از موازین ادبی و مراعات قواعد شعری، من با آن موافقم و ازآن استقبال می‌کنم.

*شما اصولا خط و خطوط و جناحبندیهای سیاسی را قبول دارید؟

** بستگی دارد که این جناح‌ها درچه مکان و مواقع و زمانی واقع شده‌باشند. درکشور ما از دیرباز جناح‌های سیاسی امتحان خوبی پس نداده‌اند. سیاست و جناح اگر درخدمت منافع عمومی و مدافع ارزش‌های انسانی باشد خوب است و اگر دنبال منافع شخصی و تامین سود اشخاص باشد، هرچه و هرکه باشد، عدمش به ز وجود…


*به نظر شما مشهور بودن خوب است؟ چرا؟

** چرا بد باشد؟ نیاز به شهرت هم درردیف دیگر نیازهای مادی ومعنوی آدمی قرار می‌گیرد. البته در روزگارما، شهرت از محل‌های رفیع‌تر و منیع‌تربه سمت مواقع نازل‌تر وحضیض نفسانی شیفت کرده‌است. ما امروز شاعر و ادیب و متفکر و فیلسوف ومصلح مشهور خیلی کم داریم یا نداریم. حال آنکه ورزشکار یا هنرپیشه‌ی مشهور- منهای قبلیت‌های بدنی یا اخلاقی‌اش- فراوان داریم. مع‌الاسف، شهرت را امروز بیشتر درحوزه‌های مادی می‌بینیم تا علمی و انسانی و این خیلی خطرناک است و مخل مبانی معنوی و ارزشی


*شما در جبهه های جنگ هم حضور داشته اید؟

** سالی که جنگ به پایان رسید، بنده تازه شانرده سالم شده بود و با وجود عشقی که به دفاع و مخصوصا نبرد با متجاوزین  ودشمنان ایران و نیل به شهادت داشتم، این توفیق در سنگرهای جنگ به صدام نصیبم نشد.

* به‌غیر از شاعری، شما شغل دیگر هم دارید؟

** شاعری اشتغال عمده‌ی روحی و روانی من است و شغل اصلی من روزنامه‌نگاری و نویسندگی است و در این زمینه سالها در نشریات روزنامه‌های مختلف فعالیت کرده‌ام. درزمینه‌ی تدریس کلاسهای روزنامه‌نگاری، نوشتن فیلمنامه و ترجمه هم کار کرده‌ام. تا دوره‌ی اخیر هم عضو هیئت مدیره‌ی خانه‌ی مطبوعات خراسان رضوی  ومعاون فرهنگی مدیرعامل این تشکیلات بودم.

*شما در کلاسهایتان آموزش شعر و شاگرد هم داشته‌اید؟

** در برخی دوره‌ها بله. ولی اغلب غیر رسمی بوده‌است و من خوشحالم که مستقیم و غیر مستقیم به شاعران جوانتر مشورت می‌دهم.

*اوقات فراغت خود را چگونه میگذارنید و تفریح عمده‌ی شما چیست؟

**من، خوشبختانه وقت فراغت ندارم و تنها حسادت وحسرتم این است که برای خواندن و نوشتن همیشه حسرت وقت اضافه‌ی دیگران را می‌خورم. به دلیل ابتلا به دیابت خیلی مشتاقم ورزش- وبه‌ویژه کوهنوردی- کنم اما بدبختانه امرار معاش و تلاش برای عقب نیفتادن از کاروان مخارج، وقتی برای ورزش هم نمی‌گذارد.


* طرفدار پرسپولیس هستید یا استقلال؟

** سوال نامربوطی است ولی ما تقریبا خانوادگی استقلالی هستیم. چون از استقلال است که آدم به پیروزی واقعی می‌رسد! از مطایبه که بگذرم، من به فوتبال- البته تماشای فوتبال- به شدت علاقه‌دارم و صدالبته بیشتر طرفدار بازی خوبم تا یک تیم خاص.

*اهل موسیقی نیز هستید؟

**از آنجا که یکی از اشتغالاتم ترانه‌سرایی است، بالطبع به موسیقی هم علاقه و دلبستگی دارم، بخصوص موسیقی سنتی و علی‌الخصوص موسیقی کردهای شمال خراسان. 


*بزرگترین آرزوی شما چیست؟

** بزرگترین آرزویم این است که هیچ قومی از زبان وفرهنگ خودش رویگردان نباشد؛ مخصوصا آرزومندم که کُردهای شمال خراسان، درکمال صداقت و شهامت به زبان مادری و فرهنگ قومی خود عشق بورزند وآن را مانع پیشرفت‌های اجتماعی خود نپندارند. همچنین دوست دارم مردم ایران از ته دل شادباشند، آزاده باشند و احساس آزادی کنند و برای توجیه ترس، به ریا و دروغ متوسل نشوند.

*چند فرزند دارید و اگر می‌شود نام ‌ها، تحصیلات و سن و سالشان ر اهم بفرمایید؟

** من سه دختر دارم و ازاین حیث بسیار خوشحال و خوشبختم؛ دخترانم که هر سه نام‌های کُردی دارند وخوشبختانه مفتخرند که به زبان مادری سخن می‌گویند، از بزرگ به کوچک: سویدا سوم دبیرستان است. زیلان ششم ابتدایی و هیوا کلاس چهارم ابتدایی درس می‌خوانند.
*اگر مایلید، یکی از شعر هایتان را برای خوانندگان سایتمان بخوانید؟

**به روی چشم. ابیاتی که تقدیمتان می‌کنم بخشی از یک مثنوی بلند و ازکارهای جدیدم است، با نام روایت:

کُردان همیشه ساده و سرباز بوده‌اند

دروازه‌های رو به جهان  باز،  بوده‌اند

قومی همیشه مونس و غمخوار  بوده‌اند

اما  به درد  خویش،  گرفتار    بوده‌اند!

یک کرد، یعنی؛ ازهمه عالم برای او

یک لقمه نان گندم  و  یک کوزه آبرو

یک مرد سربلند و زنی پاک و سر به‌زیر

یک شیر نر،  همیشه   وفادار   ماده شیر

فرزندشان که زاده‌ی خورشید و آتش است

پیوسته  در  شمار  شهیدان  سرکش  است

مردان و  دختران شگفتی که  مُرده‌اند

آنان که جان به خاطر  عزت  سپرده‌اند

گاهی به نام تُحفه‌گل و زیور و پری*

دل   برده‌اند  از   همه،  روز   دلاوری

گاهی هم از غرور  عوض*  شیر خورده‌اند

مردانه   در  کنار   ججو*،  تیر   خورده‌اند!

جان داده‌اند  و  مانده از آنان حکایتی

تکراری   از  شهادت  و  شرح  روایتی

طفلان اگرچه با غمشان خواب می‌شوند

هرشب به  عمق  حادثه   پرتاب  می‌شوند

آنان چراغ ذهن  و  زبان  قبایل‌اند

تکرار نبض خسته‌ی تاریخ، در دل اند؛

سردارهای کشته‌  و  افتاده  برگلیل

نام‌آوران   رفته  به  دنبال   نان  ایل

یک عمر جست و جوی نشاط  قبیله‌ها

یک عمر زخم‌خورده‌ی غم‌ها  و حیله‌ها

آسان به  دام حیله گرفتار  و  تا ابد

در  انتظار،   پیرشدن   پشت  میله‌ها

محکوم کله‌شقی خود ماندن از غرور

دل کندن   از  مداخله‌ها  و  وسیله‌ها

آن‌سو زنان خسته‌ی بی‌شو، به کشتزار

این‌سو، گرسنه گاو و خران در طویله‌ها

این قصه قرن‌هاست که  تکرار می‌شود

در  چشم‌ها   و  بازی  غمگین  تیله‌ها!

این قصه‌ی قدیمی یک قوم آشناست

تصویر باستانی  و   نزدیک  مادهاست؛

بی‌شرم خنده کردن و راحت گریستن

بی‌ادعا   و   ساده   و   آزاده   زیستن

رفتن به جست‌و جوی امید و نیامدن

دلخوش شدن به نام  شهید  و نیامدن

آری، همین حکایت بی‌انتهای ماست

مبنای  زنده ماندن  روح رهای  ماست؛

ما  کُردها، شبیه  عرب‌ها  و  تات‌ها

هم خوب و هم بدیم، به  تایید ذات‌ها

گاهی بدیم و  حرمت یاری  نمی‌نهیم

گاهی به یار، جان سر یک قول می‌دهیم

گاهی تمام همت ما صرف راستی است

گاهی کسی، به پستی ما شرمسار نیست!

گاهی چنان به عرض رفاقت سخنوریم

با   دشمان  خونی  خود  هم،   برادریم

(این نکته را فقط به شما عرض می‌کنیم

ما؛  دیو  را  برادر  خود  فرض  می‌کنیم!

این حرف را که گفته ام اینجا، تو پاک کن

بشنو   و  پیش پای خودم  زیر  خاک  کن!

ما دوستدار یار   و   هوادار  دشمنیم

یک‌عمر؛ بی خجالت از این حرف می‌زنیم!)

**

مانند هرچه ایل نجیب است در زمین

کُردیم  و قوم  کُرد، غریب است در زمین

ما  مثل  رازهای مقدس،  نگفته‌ایم

َسر داده‌ایم  و  سِرّ  خود از هم نهفته‌ایم

ما را  نه مادها  و نه شمشیر زاده‌ است

کُردیم  و کُرد،  روز ازل شیر زاده ‌است؛

هرچند  ما  شبیه شما  فکر  می‌کنیم

کردیم  و  با  صدای رسا  فکر می‌کنیم

ما فکر می‌کنیم که عالم سرای ماست

هر  راه  ناتمام    نشانی   برای  ماست

با  ما،  شناسنامه  زبانی  کفایت است

بر روی سفره  لقمه‌ی نانی کفایت است

در خانه جز صفای حضوری،  غمم  مباد

با  رنج ، روی سفره‌ی  ما  هیچ کم  مباد

بر روی سفره، کوزه‌ی آبی همین و بس

نان فطیر  و  تُنگ شرابی، همین  و بس

احساس عشق و سفره‌ی خالی، همین و بس

یک دل  برای کل  اهالی،  همین و  بس

دنیا، بگو که روی خوش از ما دریغ کن

دشمن،  بگو حواله‌ی ما  را  به تیغ کن

فردا بگو که بدتر از امروزمان  شود

تاریخ  تلخ،  مساله‌آموزمان   شود

ما دست از این  مفاخره آسان نمی‌کشیم؛

جان می‌دهیم و دست از انسان نمی‌کشیم!

بگذار کُرد، شهره‌ی شهر جنون شود

آواره در  ولایت  باران  خون  شود

بگذار ماه مملکت سادگی شویم

بگذار  شاه کشور  آزادگی  شویم

بگذار هیچِ خالی ما، پوچ‌تر  شود

بگذار چشم، در غم هر کوچ، ‌تر شود

اما مباد دشنه‌ی ما  بر دل کسی

یا سنگ ما،  مزاحم  پرواز  کرکسی

ما روی خوش به هستی آدم نمی‌دهیم

ما نام خوش  به  ثروت عالم  نمی‌دهیم!

*چنانچه برای جوانها و آنها که می خواهند از طریق شعر و شاعری به جایی برسند، سفارش و توصیه‌ای دارید بفرمائید؟

** من ابتدا از دوستانم خواهش می‌کنم که: اولا؛ عشق بورزند و بدانند که اگر عشق نورزند به هیچ نیارزند. ثانیا؛ آزاده باشند و بدانند که مرگ شجاعانه بسیار بهتر از زندگی توام با ترس است و این همان توصیه‌ی مولایمان حسین(ع) است درروز بزرگ عاشورا، که گفت: «مرگ با عزت به از زندگی با ذلت.». ثالثا؛ بدانند که تداوم هویت ایرانی بدون حفظ اصالت اقوامش، بی معنا و ناپایاست. سرشان را بالا بگیرند و هرکه هستند به زبان مادری خود فخر بورزند. و در باب شعر و شاعری  و عوامل توفیق درآن هم توصیه‌ام این است که: دوستان جوانترم بیشتر بخوانند و کمتر بنویسند تا موفقتر باشند. چنان‌که شاعر بزرگ توسی، حکیم فردوسی گفت:

چو گفتار بیهوده بسیار گشت

سخنگوی در انجمن خوار گشت

ز دانش چو جان ترا مایه نیست

به از خامشی هیچ پیرایه نیست


*در پایان هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید؟

** من فکر می‌کنم که همه‌ی مردم ایران را عاشقانه دوست دارم و امیدوارم این فرض حقیقت داشته باشد. نیز امیدوارم که مردمان به این باور مهم برسند که باز هم به قول فردوسی: به گیتی به از راستی هیچ نیست!  نیز از یکایک اتباع اقوام در خراسان بزرگ می‌خواهم قدر میراث قومی و ملی خود را بدانند و مخصوصا، از زبان مادری خویش گریزان نباشند و این خواهش اکید را به‌طور ویژه از همزبانان کُردم در خراسان دارم. ما به ایرانی بودنمان، به خراسانی بودنمان، به شیعه‌بودنمان و به کُردبودنمان افتخار می‌کنیم و درراه حفظ این افتخارات حتی ازجانمان هم دریغ نخواهیم داشت. برای شما وسایت‌تان نیز آرزوی توفیق دارم و امید که در راه توسعه و ترویج فرهنگ خستگی‌ناپذیر باشید. 


*از اینکه در این گفتگو شرکت کردید صمیمانه تشکر و قدردانی می کنیم و برایتان آرزوی توفیقات روز افزون در ظل توجهات حضرت ولی عصر(عج) داریم

+ نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:39 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

بی وفایی یا بی‌وفاقی؟!

 

تامل و توضیح من درخصوص رباعی معروفی‌است منسوب به خیام. گفتم منسوب، چراکه به رغم شهرت و محبوبیت و نقل به‌کرات از خیام، ونظر به این که شباهت ساختاری ومحتوایی بسیاری به آثار خیام دارد، به نظر نمی‌رسد این رباعی سروده‌ی خیام باشد و یا این‌که اگر سروده‌ی خیام است به نظر می‌رسد تحریفی در یکی از قوافی آن صورت گرفته‌باشد. آن رباعی که دربرخی دواوین نیست ولی دربسیاری نیز هست و درروایت صوتی شاملو از رباعیات خیام هم شنیده‌ می‌شود، این است:

از من رمقی به سعی ساقی مانده‌است

وز صحبت خلق  بی وفایی مانده‌است

از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است

سوالی که با هربار شنیدن وخواندن این رباعی، به ذهنم می‌رسد این است که؛ آیا ممکن است خیام، با آنهمه تسلط بیرونی ودرونی بر قالب رباعی و سرودن رباعیاتی که بعضا هرچهارمصرع‌شان مقفی است، دومین مصرع این رباعی را با قافیه‌ای غلط و فاقد حرف روی سروده‌باشد؟!

به نظر می‌رسد که اصل اشتباه را روایان وکاتبان این رباعی مرتکب شده‌اند و بنده معتقدم یحتمل قافیه‌ی دوم این رباعی به جای واژه‌ی «بی‌وفایی»، واژه‌ی «بی‌وفاقی» بوده‌است. درلغت‌نامه‌ی دهخدا  ذیل واژه‌ی وفاق آمده‌است: موافقه. سازگاری کردن (غیاث اللغات). سازواری کردن(منتهی الارب). سازواری کردن و همراهی کردن. سازواری و همراهی و یک دلی. یک دلی ویک جهتی. ضد نفاق. سازش. (ناظم الاطباء).

منوچهری می‌گوید:

تا هست خلاف شیعی و سنی

  تا هست وفاق طبعی و دهری...

همچنین از زبان سنایی می‌خوانیم:

 از وفاق ادریس بررفت از زمین برآسمان 

وز خلاف ابلیس دررفت از بهشت اندر سقر

 با توجه به سابقه‌ی به‌کاربردن واژه‌ی وفاق در ادبیات فارسی(بخصوص در عهد خیام) وبه رغم اینکه ترکیب بی‌وفاقی را بنده در دیگر سروده‌های خیام ونیز در جایی دیگر ندیده‌ام، بعید به نظر نمی‌رسد که استاد رباعی، درتنگنای قافیه و تاحدی از سر اجبار، این واژه را به معنی ناسازگاری وعدم همدلی آورده و از مردم روزگارش دراین باب گلایه کرده باشد:

از من رمقی به سعی ساقی مانده‌است

وز صحبت خلق  بی وفاقی مانده‌است...

 از باده ی دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده‌است

ضمن اینکه باید توجه داشت بی‌وفایی بیشتر صفتی متاسی از عمل ومبتنی بررفتار است تا گفتار. حال آنکه بی‌وفاقی وعدم اتفاق نظر، فعل وصفتی متکی بر قول وگفتاراست.

این غزل هم کاری‌است تقریبا تازه پیش‌کش به عزیزان ویاران همدلم:

 

ابروکمان

 

با تمام  نیکی و پاکی و  پوچی و پلشتی

ماجرایی پیش رومان  اتفاق  افتاد؛  مَشتی؛

 

ناگهان، خون از زمین جوشید و روی شانه‌ها برد    

کُشته‌های  بی‌گناه  نوح  را،   کَشتی  به  کَشتی  

 

موج آن مشروطه‌خواهی سنگ‌ها‌ را هم تکان داد

 ماند  اما،  روح   قاجاری  و   شعر  بازگشتی؛

 

شاعرفحلی که ما بودیم در یک‌گوشه خواندیم

با  دهان  بسته  و  بی‌حالمان   آواز دشتی...

**

همچنان امشاسپند مهربان، آیات خود را  

می‌ستاید  در  خطوط  خونی  خُردادیَشتی

 

راست یا نه، شک ندارم با دو ابروی کمانش

غیر آن بت نیست پشت فتنه‌ی هشتاد و هشتی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:45 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

تلخ

 

این لحظه‌ها نام تو مثل ناسزایی تلخ

پا  می‌گذارد  بر  لبانم  با  صدایی تلخ

 

نام تو وقتی از  دهانم می‌زند بیرون

هر بیت من پُر می‌شود از  واژه‌هایی تلخ

 

نام تو، یعنی در نگاه  مردمی بی‌درد

رخ می‌دهد خیلی طبیعی،  ماجرایی تلخ

 

نام تو کوبانی ‌است، نامی زنده در آتش

 جایی  برای گریه‌ی  ققنوس،  جایی تلخ

 

نام تو یعنی ردپای  بوسه  و  باروت

جاری‌است مثل بوی باران  در هوایی تلخ

 

فریاد کن درد  غریبی‌ را که  در تاریخ  

هرگز ندید این قوم، غیر  از آشنایی تلخ

 

شوق رهایی کُردها را می‌کشد هر بار

تا فرصتی شیرین  و شاید خونبهایی  تلخ  

  

تا کی برای بندگانی خسته از زنجیر

این زندگی را تلخ می‌خواهد، خدایی تلخ؟

**

درد دلم را شعر هم درمان نخواهد کرد   

این   درد آدمخوار  می‌خواهد،  دوایی تلخ

 

در بی‌شرابی قند  هم  زهر است درکامم  

بر من  چگونه  بگذرد این عصر و  چایی تلخ؟!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 18:42 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

درود نازنینان.

دوست ناشناس خراسانی من، ضمن کامنتی قریب به این مضمون نوشته‌اند که: خبر تبرئه‌ات اسباب شادی شد اما به این اکتفا نکن و با پیگیری قانونی، حقوق ازدست رفته‌ را ازاین جماعت بخواه...ضمن عرض سپاس خدمت این عزیز و عزیزان دیگرم، خواستم بگویم که بالطبع چنین خواهم کرد. اما جالب است بدانید که؛ دوروز پیش، رفتم برای آزادسازی سند وثیقه و تقریبا- البته احتمالا- آخرین دیدارم با دادگاه انقلاب بود. درعین حال، گفتند که 8 ماه حبس -بی‌دلیل-ات بابت جریمه‌ی گیرنده‌ی ماهواره‌ای که درخانه داشتی و ... محاسبه و مستهلک شده‌است!... این مسئله که به‌سلامتی حل شد، گفتم: پس کامپیوتر و لپ تاپ و...چه می‌شود؟ فرمودند: گویا داخلش فیلم غیرمجاز بوده‌است...و درجواب اعتراضم گفت: ازنظر ما و دوستان، هر فیلم دوبله نشده‌ی دارای زیرنویس، مستهجن و غیرمجاز تلقی می‌شود. هرچند یادم نیامد کدام  فیلم یا کلیپ‌هایی داخل کامپیوترم بوده‌ که مصداق این مدعا باشد، اما متصدی مربوطه فرمودند اگر خیلی اصرارداری برو شکایت کن، چندماهی باید بیایی و بروی وآخرش حتما جریمه می‌شوی که اگر شانس بیاوری با قیمت این اقلام یربه‌یر می‌شود. وگرنه.....

این هارا گفتم که به روال اخیر گزارش احوالات، شما نازنیان تا اینجای کارم را درجریان باشید، تابعد. این غزل هم ربطی به این واقعه ندارد که وقایع مشابه الحمدولله کم نیست...

 

دل من

 

دل من، سخت‌ باش، این روزها غم پشت غم دارد

از این سنگی که خوردی، روزگاران  باز  هم  دارد

 

تو با این نازکی اینجا چه می‌خواهی که می‌بینی

زمین، ترکیبی  از  سنگ سیاه  و  جام جم  دارد

 

حذرکن شیشه‌‌ی من، از فلاخن‌های خالی هم 

که غم  در چنته‌ی خود  ماجرایی  لاجرم  دارد...

**

دل من، انتظار مهربانی داشتن تلخ است

ازاین قومی که تنها حسن شهرت در ستم دارد

 

بهشتش با جهنم فرق چندانی نخواهد داشت

در آن‌جایی که هرکاسب  دکانی در عدم  دارد...

 

تو عمری شعر می‌خوانی و خود را شاد می‌دانی

بپرس ازعقل تا روشن کند آدم  چه کم  دارد؛

 

تو در حالی به کارخویش می‌بالی که می‌بینی

همین همسایه‌ات در کیسه‌ی سوداش  سم دارد

 

همان یارجگرداری که عمری زیرسر داری

غروری  آنچنان  دارد که  پنداری  ورم دارد

**

دل من، ای دل نازک‌تراشم، یادمان باشد

دمش گرم است، هرکس آتشی در بازدم دارد

 

 ولی درصحبت سرما  تپیدن را به‌یاد آور

جهان گاهی طنین دلکشی در زیر و بم دارد

 

درآن حالی که مارا می‌کُشد از غصه می‌میرد

به ما حق می‌دهد حال آن‌که ما را متهم دارد....

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:59 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

دشمن خینی

به؛ داعش و داعیش

 

کی خسته شد این طایفه از  غارنشینی

‌اینگونه به شهر آمد و شد شحنه‌ی دینی؟!

 

پیش آمده آیا که در آشوبترین خواب

بر  صندلی  موعظه  یک  گاو   ببینی؟!

 

می‌بینم و درحیرتم ازاین که خری لنگ

شیری  شده  در  مزرعه‌ی سیب‌زمینی....!

**

ناگاه رسیدند و کشیدند و به دندان

هر سیب و اناری که پرید از لب سینی

 

مشتی سروپا ریش و پیام‌آور تشویش

با طول  جهان‌بینی‌شان  تا   نوک بینی...

 

می‌گفت،زنی کُرد که: «زخم همه تاریخ

خوردیم   و  ندیدیم   ستم‌های چنینی!

 

آیا شده یک صبح،  به‌یکباره  بفهمی

باید که   به‌سوگ  همه ایلت  بنشینی؟

 

من دیدم  و سر می‌بُرد  از  بوته‌ی انسان

هر گل که نصیبش شود، این دشمن خینی»!

**

با سوزن در شیشه فرورفته بگو، آی

آن کولی یک چشم  کجا، آینه‌بینی؟!

 

جز سوگ نمی‌خواهی و جز زخم نداری

دعوا  سر مرگ است  در  این کارگُزینی!  

 

بی‌تربیتی می‌شود  اما  تو   بر آنی

تا روی بهشتی که برین است؛ برینی...

**

ای خاک پر از خاطره‌ی  کوزه و انگور

حاشا که بنوشم  می از این کاسه‌ی چینی!

 

 

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۳ساعت 18:23 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 

شنگال من، ببخش گناهم را

 

به؛ غربت غزه  و کوبانی و  شنگال*

 

مانند مکث لخته‌ی خون در مغز، شنگال بسته راه نگاهم را

یک هفته است با عطش و آتش، گُر می‌کند تنوره‌ی آهم را

 

 آنجا درست دردل کُردستان، خورشید خون‌گرفته‌ی تابستان

در ابرهای خالی کوهستان؛ پوشانده‌  نعش دختر ماهم را...

 

ای کُردهای بارزمین برپُشت، ای وارثان شاد اشو زرتُشت

غم‌هایتان الاهه‌ی غم را کشت، اندوه بنده کشت الاهم را...

 

آوارگان پاشده از آوار، محصور یک قبیله‌ی آدمخوار

با ناله‌های بی‌اثر  زومار، تر می‌کنند  چشم سیاهم  را...

 

ناگاه خیل وحشی بربرها، اسلام درس‌خوانده‌ی کافرها

دل‌مردگان کور و تهی‌سرها، بستند مثل صاعقه راهم را

 

دیدم عنان گسیخته می‌آیند، از غارها گریخته می‌آیند

قوم سیاه‌پوش  نئاندرتال، مورانه  می‌خورند  سپاهم را...

 

در های وهوی غزه‌ی قربانی، شنگال ماند و غصه‌ی کوبانی

من ماندم و نظاره به‌ناچاری؛ در چنگ شعله خرمن کاهم را...  

 

آنجا تویی و تکیه‌ی تنهایان، بی آب ونان و گریه‌ی بی‌پایان

اینجا منم که شرم غریب از خشم، آورده روی چشم کلاهم را

**

شنگال، باغ سوخته‌ی بی‌برگ، مرز مصاف مردم گُل با مرگ

من غیر شور شعر به دستم نیست، صیقل بزن زبان سلاحم را

 

ما خیل ناگزیر تماشا را ، تبعیدیان حسرت و حاشا را

دراین سکوت سرد فرو بگذار، شنگال من، ببخش گناهم را !

.............

*شنگال وزومار وکوبانی، سه شهر مظلوم کردنشین که در مناطقی از سوریه و عراق، این روزها درمعرض وحشیانه‌ترین تهاجمات و تجاوزات آدم‌خواران داعش قرار دارند. غارنشینان مدرن دولت اسلامی عراق و شام، اگرچه در کوبانی(مسلمان نشین) تاحدودی وادار به عقب‌نشینی شده‌اند، اما درشنگال و زومار(با سکنه‌ی کرد زرتشتی) اسباب آوارگی ومرگ بیش از 200هزار انسان بی‌گناه وبی‌دفاع را فراهم ساخته‌اند، چنان که سازمان ملل به‌رغم سکوت معنادار و مسامحه‌ی بی‌معنای اروپاییان با داعش، درخصوص احتمال وقوع فاجعه و بحران انسانی هشدار داده‌است. سوال بی‌پاسخ اغلب کُردها این است که؛ در کشور عزیز ما ایران، آن‌گونه که به غزه(به دلیل مشترکات دینی) توجه رسانه‌ای وسیاسی می‌شود- که صدالبته لازم وشایسته‌است- چرا با کردهای عراق وسوریه که علاوه بر مشترکات دینی، ریشه‌های عمیق ومشترک قومی وزبانی نیز با ایرانیان دارند، برخوردی دوگانه و توام با سکوت و بی‌توجهی می‌شود؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 22:31 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

پس از 8ماه زندان، تبرئه شدم!

گزارش به؛ خواهران و برادران همدل و همزبانی که دراین ایام، پیوسته جویای احوالاتم بوده‌اند

 

یاران من، درود خداوند برشما. آنچه خواهید خواند، رنج‌نامه‌ای‌است که ممکن است به زعم برخی‌شما، کمی باهیجان و تندروی توام شده باشد اما اگر خودتان را جای من بگذارید و درکنار خانواده 3سال اندوه بی‌کاری و بی‌پناهی و شنیدن انواع توهین و طعنه را صرفا به خاطر کج‌فهمی یک مامور به جان خریده‌باشید، آن‌گاه به من حق خواهید داد. هرچند باید بدانید که به تعبیر بیهقی بزرگ کوشیده‌ام«سخني نرانم که آن به تعصبي و تربُّدي کشد...». خواهشم این است که آن را با حوصله بخوانید؛   

در آستانه‌ی سومین سالگرد بازداشتم-در8مرداد 90- یکشنبه‌ی گذشته احضاریه‌ای ازشعبه‌ی3 دادگاه انقلاب مشهد دریافت کردم تا بروم و رای دادگاه تجدیدنظرم را- که از سوی شعبه‌ی 20 صادرشده‌بود- بگیرم. پیشتر، در حوالی بهمن 1392، قاضی محترم شعبه‌ی 3 همین دادگاه جناب آقای سلطانی، پس از چندین نشست کوتاه و طولانی که طی 2دوسال برگزار شد، رای مرا به قرار تقریبی ذیل صادر کرده‌بود؛ 11 ماه حبس، 5سال محرومیت از فعالیت‌های فرهنگی، مقادیری شلاق و جریمه‌ی نقدی ناچیز و... (که این فقرات اخیر جنبه‌ی امنیتی نداشت وبه‌خاطر دریافت‌کننده‌ی ماهواره و... بود). پس از صدور رای و به صلاح‌دید خودشان، به این رای اعتراض کردم و ازآنجا که وکیل مدافع نیز نداشتم( چراکه جناب عمارلو، وکیلی که داوطلب دفاع از من بود، ازسوی دادگاه انقلاب پذیرفته نشد و من هم، نه توان مالی گرفتن وکیل دیگری داشتم و نه اعتقاد به اینکه مرتکب گناهی شده‌ام و نیازمند وکیل مدافع هستم)، خودم شخصا نامه‌ای تند و شاعرانه و بدون آداب و ترتیب برای دادگاه تجدید نظرنوشتم و راستش را بخواهید به دلیل فضای نامطلوب و برخوردهای یک‌جانبه در موارد مشابه، انتظار اتفاق خاصی هم نداشتم، هرچند که ته دلم روشن بود، به دلیل اعتقادم به این حقیقت کهن که آفتاب زیرابر نمی‌ماند و سر بی‌گناه بالای دار نمی‌رود. با این حال، به دلیل پیش آمدن ماجرای تصادف برادرم، وقت و حال وحوصله‌ی پیگری پرونده‌ی خودم را هم نداشتم تا این‌که، آن احضاریه آمد و رفتم و دریافتم که پس از آن 8 ماه زندان(که هفت ماهش را دربازداشتگاه وزرات محترم اطلاعات گذراندم) و رنج ناگفتنی روزهای دورازخانه و همزمان اخراج از محل کارم در دانشگاه فردوسی مشهد و3 سال بی‌کاری و بلاتکلیفی تا امروز، حالا؛ من تبرئه‌شده و بی‌گناهم!

اکنون که بالاخره یک خبر خوش شنیده‌ام وتاحدودی امید زخم خورده‌‌ام را بازیافته‌ام، دلم می‌خواهد، صادقانه و عاشقانه- والبته به سبک روزنامه‌نگاری که شاعرمسلک است و کُردزبان- چند حقیقت را به اطلاع خوانندگان این فضای مجازی برسانم؛

1- قبل از همه، می‌باید از بسیاری کسان که دراین سالها و دراین‌باره من و خانواده‌ام را مدیون محبت و مرهون عنایت خویش کردند، صمیمانه تشکر کنم؛ نامها بسیارند و ارجمند، اما علاوه بر قضات ومقامات محترم دادگاه انقلاب، قاضی سلطانی گرامی(قاضی شعبه‌ی3) و قاضی مُختیای عزیز(قاضی شعبه‌ی 20 تجدید نظر که هنوز زیارتشان نکرده‌ام)باید از جناب محمدعمارلو(وکیل افتخاری‌ بزرگوارم)، همه‌ی همشهریانم در لایین و مشهد مقدس بخصوص محمدصفائیان، علی محمدتوکلی و علی اصغرضیائی، دوستانم در ماهنامه‌ی سویدا به‌ویژه قدیرافروند و حمید تقی‌آبادی، همکارانم در هفته‌نامه‌ی فراخبر به‌خصوص جناب مهندس فیاضی، دوستانم در سروش صداوسیمای خراسان رضوی بخصوص جناب مرتضی امیری، دوستان همدل و همزبانم درشهرهای شمالی خراسان بزرگ مخصوصا برادرم اسماعیل حسین‌پور، اقوام و آشنایان عزیزم مخصوصا اسماعیل باقریان، دوستان خوب شاعرم در سراسر ایران به‌ویژه در حوزه‌های هنری مشهد و تهران بخصوص محمدحسین جعفریان، مجمع هنرمندان خراسانی مقیم تهران، همکاران سابقم درهیئات مدیره‌ی خانه‌ی مطبوعات خراسان رضوی و روزنامه‌های قدس و شهرآرا بخصوص آقایان محدث و پورمنفرد، خانواده‌ی همسرم، پدر ومادر و خواهر وبرادرانم(که جای محمدرضا در این میان خالی است)، و بخصوص دخترانم سویدا و زیلان وهیوا که قریب یک سال بارنج بی‌پدری و بی‌خبری ساختند و زنم مرضیه(کانی) که شیر است وتکیه‌گاه روزهای تنهایی و تهیدستی. شاید باید همینجا یادآورشوم که در طی دوران بازداشت، همسرم را بارها به ستاد خبری احضار و اصرار کرده‌بودند که برای نجات من! باید به گناهان من! و همینطور خطاهای مشترکمان اعتراف کند و به‌خاطر حفظ همسر و زندگی‌اش، یکایک اقدامات مان را علیه امنیت ملی نام ببرد!  و من هروقت به شرایط این بازجویی‌ها و روزهای تنهایی و سرگردانی او درمیان زندان‌ها، بازداشتگاه‌ها و دادگاه‌های مشهد فکر می‌کنم، نمی‌دانم به خودم و به آنان که از رنج هموطنانشان، گنج مقام و موقعیت می‌طلبند، چه بگویم...

 می‌دانم که فهرست و قامت نامها بلندتراز این است اما در نهایت باید از بسیاری عزیزان عذرخواهی کنم و به نیابت ازهمه سپاسم را نثار عنایت‌ و حمایت رهبری بزرگوار انقلاب و رئیس جمهوری عزیزمان کنم که فضای نرم موجود قطعا مرهون حضورگرم و مردم‌مدار و مهرباور ایشان است.

2- این درست که من تبرئه شدم اما باید گفته و دانسته شود این فقط من نیستم که تبرئه شده‌ام. تبرئه‌ی من، تبرئه‌ی تمام کُردزبانان شمال خراسان از اتهامات مغرضانه وناپخته ونابه‌جایی است که دراین سالها از سوی برخی مامورین کم‌مطالعه و سطحی نگر به ساحت آنان و دوستان و یاران دلسوخته‌ی اهل فکر و فرهنگ وارد شده‌است؛ دوستانی که هرچند برخی‌شان صرفا درحد احضار و اخطار، آزار دیده‌اند اما بعضی از آنان همچون استاد کلیم‌الله توحدی عزیز(که باید تندیس طلای او را برای یک عمر تلاش قلمی درمدخل بسیاری از شهرهای شمال خراسان نصب کرد)، صرفا به دلیل بدفهمی و کجی سلیقه‌گی برخی کاربه‌دستان فرهنگی وامنیتی، قریب دوسال از عمر گرانبهای خود را در زندان مشهد گذرانده‌اند وامیداورم روزی برسد که از ایشان و همه‌ی آنان که دراین مسیر آسیب معنوی ومادی دیده‌اند رفع اتهام و دلجویی به‌عمل آید. امیدوارم این تبرئه، مقدمه‌ی اتفاقات مثبت بعدی باشد تا بسیاری از فرزندان فهیم ودلیرکُرد خراسانی که در چندسال اخیر، پیوسته سایه‌ی تهدید و تعقیب برسرشان بوده‌است، ازاین پس، باخیالی آسوده و درفضایی سرشار از تفاهم توام با نقد علمی، برای سرزمین عزیزشان به کارهای قلمی وفرهنگی بپردازند.

3- درمدت 2 سال و 5ماهی که از زندان بیرون بوده‌ام، دوستان دلسوزم همیشه مرا از گفتن ونوشتن آنچه که مرا درمعرض اتهام قراردهد بازداشته‌اند و من همیشه گفته ام که: ایران؛ زادگاه عزیز و مقدس ما، سرزمین شاعران عاشق و روزنامه‌نگاران شجاع و نویسندگان دلسوز وبی‌باکی است که بدون هیچ چشم‌داشتی برای سربلندی وسلامتی میهن خود قلم می‌زنند، نه خانه‌ی برخی مامورین کم دانش و مغرضی که چون حقوق می‌گیرند و چماق به‌کف دارند، می‌خواهند ارتفاع کسانی را که قامتی فراتر از متر ومعیار خود دارند، درحد گلیم ناقص  باورشان کوتاه کنند. و اکنون که نظام نکته‌سنج قضایی مرا تبرئه کرده‌است، می‌خواهم با همان صدای رسا موکدا بگویم که؛ برادران وخواهران هموطن وهمزبانم، ترس، شایسته‌ی قدکوتاهان و سطحی‌نگران است و انسان ایرانی، که درتاریخ ادب وهنر، شکوه و هیمنه‌ای ممتاز دارد، تنها با اندیشه‌ی بلند و صدای رسایش درجهان شناخته می‌شود. ترس حرام است و فسادانگیز، و ناراستی‌هایی که بعضا امروز شاهد آنیم، همه به دلیل ترس‌های بی‌جا از برخورد احتمالی مقامات امنیتی مجال بروز یافته‌است. اگر از کنار کج‌تابی‌های آشکار، تنها به دلیل ترس از زندان و توبیخ بگذریم، نسل‌های فردا قطعا مارا به‌دلیل مصلحت‌نگری‌های متاسی از ترس و ملاحظات مبتنی بر عافیت‌طلبی، به محکمه‌ی تاریخ خواهند برد و بدانید که درآن دیوان عدالت، تبرئه‌ای درکار نیست. «ما سرزمین خود را مانندجان می‌دانیم» و باید برای سربلندی‌اش، به هیچ ترس و تهدیدی اعتنا نکنیم. این برای من تلخ و باورنکردنی‌است که حتی الآن وپس از دوسال واندی که اززندان آزادشده‌ام، هنوز عده‌ای جرئت احوال‌پرسی از من و خانواده‌ام را ندارند. این برای من غم‌انگیز است که برخی دوستان بزرگوارم، در طول دوران بازداشت، حتی یک بارهم تلفنی یا حضوری از خانواده‌ام سراغی نگرفتند. این با هیچ حساب وکتابی نمی‌خواند که وقتی یک دوست، به هردلیلی به زندان می‌رود، ما خودمان را از زندگی و مصایب و مکافات خانواده‌اش کناربکشیم وعافیت‌طلبانه از دور نظاره‌گر باشیم. این، نه با غیرت وهمت عنصر ایرانی می‌خواند و نه با حمیت و مرام کُردهای غیور. خواهش می‌کنم، بیایید و باهم دراین روال نامبارک تجدید نظر کنیم. اصلا گور پدر علیرضا سپاهی لایین، این را برای هموطنان دیگرم می‌گویم تا نپندارند که اگر کسی برای دفاع از حقیقتی به محبس افتاد، دیگران به‌راحتی رهایش خواهند کرد و صرفا خیل کرکسان تماشا خواهند بود. مطمئن باشید که مقامات ارشد وآگاه نظام و این سرزمین، به چنین رفتاری از سوی شهروندان خود راضی نیستند و چنین رفتارهای زار و زبونی را نمی‌خواهند.

 4- نکته‌ی آخری که می‌خواهم بگویم، آن چیزی است که بارها وبارها ضمن بازجویی‌های حین بازداشت وبعدا طی جلسات دادگاه و حتی ضمن نامه‌های متعددی که خدمت حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله‌العالی) وخطاب به جناب آقای احمدی‌نژاد و دیگر مراجع نوشته‌ام، گفته‌ام. این نکته‌ی مهم که درواقع منشور و مانیفست من ودیگر کُردهای اهل قلم درخراسان است وخطابش نیز علاوه بر اهل قلم با دوستان امنیتی واطلاعاتی است، این است که؛ هرچند فرزندان امروز کُردهای خراسان در کوچ اجباری یا اختیاری اجدادخود به این دیار نقشی نداشته‌اند و موضوع را صرفا علمی می‌دانند و ‌قضاوت دراین باره را به پژوهشگران تاریخ و جغرافیای سیاسی احاله می‌کنند، اما ما کُردهای امروز خراسان، به شیعه‌بودن، ایرانی بودن و خراسانی بودنمان می‌بالیم. اگرچه یکی از دلایل عصبانیت بازجوی نازنینم این بود که « تو، چرا می‌گویی ای‌کاش تمام کُردها در ایران زندگی می‌کردند»؟ اما ما این آرزو را مکررا به زبان می‌آوریم و بازهم می‌گوییم که کُردها درایران صاحب‌خانه‌اند و در تارو پود و فرهنگ وتاریخ و جغرافیای ایران حق آب وگل دارند.  این درست که بازجوی جوانمردم می‌گفت«من هرچه می‌گویم تو بنویس، تشخیص راست یا دروغش بامن» اما حرف آن زمان وهمیشه‌ی من این است که؛ استنباط اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با گروهک‌ها برای ما کُردهای خراسان فقط توهمی بیمارگونه‌است. آنچه هست، برداشت شخصی وفرهنگی خودمان است وآن این که؛ ما عمیقا معتقدیم هیچ  قومی بر اقوام دیگر برتری ندارد وصرفا تلاش آرزومندانه‌ی ما این است که هم‌زبانان کُردمان درخراسان، خود را کم وکوچک و حقیر نپندارند و از فرهنگ وزبان وتاریخ افتخارآمیز خود روی‌گردان نباشند. این درست که یکی از بازجویان بزرگوارم وقتی گفتم «تمام دغدغه‌ی کسانی چون من معطوف به کار فرهگی برای کُردهای خراسان است»، با مشت به دهانم کوبید و دندان‌هایم را شکست وگفت: «ما دوست داریم شما اسلحه به دست بگیرید»، اما ما معتقدیم که «اسلحه و مُشت و چماق، منطق انسانهای ناتوان و بی‌مایه است» ولذا بی هیچ واهمه وفتوری، ازاین پس نیز به تلاش قلمی‌مان برای حفظ میراث فرهنگی کردهای خراسان که بخشی از دارایی فرهنگی ایران بزرگ است، ادامه خواهیم داد. این درست که بازجوی عزیز و نادانم مکررا مرا «خر» خطاب می‌کرد و لابد به دلیل تبار خاوری اش معتقد بود که «تمدن ایران مدیون مغول‌هاست و کُردها برای ایران هیچ کاری نکرده‌اند»، اما ما به میراث فرهنگی و زبانی خود مفتخریم  و می‌دانیم که قوم کُرد، به اندازه‌ای که به او نقش و فرصت داده شده، ازهیچ مجالی برای خدمت به این آب وخاک فروگذار نکرده‌است و لذا ما رسالت دیرین خود را دردفاع از مرزهای خاکی و معنوی این سرزمین، با شکوه وشهامت دنبال خواهیم کرد. ما، با افتخار و ارادت کامل، در کنار زبان شیرین پارسی، با کودکانمان به کُردی سخن خواهیم گفت و این زبان را مانع پیشرفتهای مادی ومعنوی خویش نخواهیم دانست. ما، مادام که منع قانونی وحقوقی درمیان نباشد، برای حفظ مواریث فرهنگی  و زبانی اقوام ایرانزمین خواهیم کشید و بدون این‌که به دیگران اهانت کنیم، سعی خواهیم کرد ظرفیت‌های واقعی قوم کُرد را در خصوص خدمت به موسیقی، شعر، زبان و فرهنگ ایران بزرگ به دوستداران حقیقی این ملک ارائه کنیم.

والسلام. 13/5/93- مشهدمقدس- علیرضاسپاهی لایین

 

  این غزل را هم که درهمین حال وهوا سروده‌ و به‌خاطر یک عمر رنج مقدس و عاشقانه‌ی فرهنگی تقدیم استاد توحدی شده‌است، دراینجا پیشکشتان می‌کنم:

 

 رندان

 

درشعرمن زخم زیادی می‌توان دید، این زخمهای کهنه تنها مال من نیست

این را همین اول بگویم  تا  بدانید؛ اوضاع  یاران  بهتر از  احوال  من نیست

 

این زخمهای ناخودآگاهی که ناچار، گاه از میان شعر من سر می‌کند باز  

در خود هزاران دشنه از تاریخ دارد؛ این قصه تنها غصه‌ی امسال  من نیست

 

من کُردزادی ساده و بی ادعایم، من عاشق لبخند زیبای شمایم

این را خدا شاهد که از دل می‌نویسم؛ شک دردل از عشق مالامال من نیست

 

من کُردزادی ساده  اما بی‌قرارم، یک آرزوی آشنا در سینه‌ دارم

این آرزو جز دوستی معنا ندارد، هرچند غیراز دشمنی در فال من نیست

 

آیا کسی این دردها را می‌شمارد، آیا کسی خود را به‌جایم می‌گذارد؛

تا بنگرد «قومی که آرامش ندارد»، شایسته‌ی تقدیر بد‌اقبال من نیست؟!

 

دارد نشان از نام سرداران سرکش؛ تا موزر سردار عوض از تیر آرش(1)

اما چرا از زاده‌ی خورشید و آتش؛ چتر امانی بر سر اطفال من نیست؟

 

 اطفال من در قصه‌ی دختر فروشان، در قحطسال نان و انسان در خبوشان

آن ننگ را از خاطر آیا می‌توان برد؟  این ننگ  حق  پاکی  پامال  من نیست(2)

 

با من خُدوسردارها، با من پری‌هاست، بامن خروش کاوه در آهنگری‌هاست(3)

هرچند درفصلی که جنگ زرگری‌هاست، نعلی برای  ‌اسب زرین یال من نیست

 

گاهی سرم مثل «جه‌جو» نذر تزاراست، یا مثل «گلممّد» تنم در سبزواراست

یا در شبی که شیون الله‌مزار است؛ دیگر نشان از زیور و مارال  من  نیست(4)

 

روزی که دزدان خواهرانم را ربودند، ژاندارم‌ها در خیمه‌ی ما خواب بودند(5)

وقتی به‌سختی بندهایم را گشودند؛ دیدند جز خون سکه‌ای در شال من نیست

 

بامن تبار مردمان بی‌شناسه‌است، با من هزاران قصه از عشق و حماسه‌است

 بامن دلی در واژه‌ی خوبی خلاصه‌است؛  افسوس خوبی سرنوشت حال من نیست 

 

درچشم دشمن مردم ما خام  بودند، کردان کوهی مردمی ناکام بودند

حق داشت وقتی با دوچشم خویش می‌دید؛ یک خانه‌ی همسایه در اشغال من نیست

 

 وقتی که می‌گوید مغول تاریخ‌سازاست؛ ایران من از کُردهایش  بی‌نیاز است

باری  برادر رشته‌ی دردم درازاست،  وقتی کسی را غصه‌ی آمال من  نیست(6)

 

می‌خواست ما آوازمان را کم  بگیریم، حتی اگر شد انتقام از هم بگیریم

درآن سکوت خسته اما خوب دیدم؛ دشمن‌ به غیراز  همزبان لال من نیست...

**

می‌خواهم آخر اعترافی کرده باشم؛ شاید که این غم را تلافی کرده باشم

آزادگی در سادگی دارم  ولی حیف، درچشم دنیا  جز همین اشکال من نیست

 

بخشی بخوان، بخش صدارا صاف‌ترکن، بخشی دلم را درهرایت شعله‌ور کن

بگذار من دلخوش به این باشم که هرگز؛ زیباتر از رندان سندیفال من نیست(7)

................................................................................................................................................

1-    سردار عوض‌خان(ئیوه‌ز)؛ سردارنامی کُردهای شمال خراسان که درماجرای جداشدن فیروزه از خاک ایران، جان برسر جنگ باروسهای متجاوز نهاد.موزر، سلاح سردار عوض؛ سلاح سازمانی ارتش آلمان بین سال‌های ۱۸۹۸ تا ۱۹۳۵ که برنو بر اساس آن طراحی شد.

2-    ماجرای فروش دختران قوچانی براثر قحطی یا ترکمن‌تازی‌های عهد قاجار، داستان معروف و تکان‌دهنده‌ای است که تاکنون دستمایه‌ی چندین کتاب بوده‌است. برای اطلاع بیشتر به کتاب«هزار ویک‌شب موسیقی کرمانج» نوشته‌ی کلیم‌الله توحدی مراجعه فرمایید.

3-    خدوسردار؛ یکی از یاغیان مقتول کُرد درخراسان درکش وقوس نابسامانی‌های عهدقاجار. پری؛ درخراسان، چند شخصیت مثبت زن به نام پری داریم همچون پری درونگری و پری کاوانی که ترانه‌هایی درباره‌ی آنان برسرزبانهاست.

4-    جه‌جو خان سردار شهیر وشهید کُرد درگزی که نبردش با روسهای تزاری معروف است. گل‌محمد کُرد کلمیشی؛ شخصیت اصلی رمان کلیدر محمود دولت آبادی. درباره‌ی او می‌توان به کتاب«کلیدر در اسناد وواقعیات»نوشته‌ی استاد توحدی رجوع کرد. الله‌مزار، ترانه‌ای حماسی و تراژیک است در فرهنگ کُردهای خراسان که رویدادی تاریخی را روایت می‌کند. زیور و مارال، از قهرمانان زن رمان کلیدر و همسر و معشوقه‌ی گلمحمداند.

5-    اشاره به ظلم وتعدی ژاندارمهای عهد پهلوی به کردهای خراسان وهمدستی آنان با دزدهای داخلی وخارجی است.

6-     درمتن نامه‌ی فوق‌الذکر، شان سرودن این بیت آمده‌است.

7-    هرای(هه‌رای) اصطلاحی است به معنی فریاد و ناله. سندیفال(سنگدیوار)، نام زادگاه من؛ روستای کوچکی است در منطقه‌ی عمومی لایین در دهستان هزارمسجد. دراین منطقه‌ی ترانه‌ی معروفی هست که بند ترجیعش این است؛ لی ده‌لالێ، جان ده‌لالێ / رندن که‌چکێ سه‌ندیفالێ. یعنی؛ آی زیبای من، جان من زیبای من/ دختران سندیفالی چقدر خوب اند.

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 11:19 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

هه­‌رچ  ده‌­وێ، برا بوێ!

 

هه­‌ر چ ده­‌وێن برا ب­وێن، هه­‌ر چ ده‌­وێ برا ب­وێ

هه‌­ر چ ده­‌که‌­ن برا بکه‌­ن، بی ته وه­‌لی نکا ب­وێ!

**

زنجیر و زندان با هه‌­وێ ، کوشتنا رندان با هه‌­وێ

هه­‌ر چ هه­‌وێ وه‌­لی نه­‌وێ کو دل ژه ته جدا ب­وێ!

 

غه­‌مێ ته سا دل­که‌­ڤران بارێ گرانه و  گره

ڤا ده‌­ردی ته به­‌نا نینێ  وه هه‌­ر دلی دا جاب­وێ!

**

من وو ته غیر ئاشقێ  له  روی دونێ مه­‌گه‌­ر چێ کر

ڤا زولمی ره‌­ش له من و ته ، عازیز گه‌­ری چما ب­وێ؟

 

وه ئشقی ته زنده ده‌مێم  کو تا دیسا بهار بێ­وێ

بهار کو هات و من تو دی، هه­‌ر چ ده­‌خازێ با ب­وێ!

**

م ناڤێ ته له سه­‌ر چیێک نڤیسی له به‌رگی گوله­‌ک

رو یێکێ  تێ کو  دونیا  تژێ  بینی ڤی گولا ب­وێ

 

 چ ده‌­رده سا من وو ته را کو ناڤی ته نکام ب­وێم

دله­‌ک چقه‌­س ب­وێ برین؟دله­‌ک چقه‌­س به­‌لا ب­وێ ؟!

**

ژه که­‌سکه-سوورا ئاسمین چاڤێ رویێ زه‌­ر ده‌­که‌­رێ

زه‌­مینێ را که‌­ن ژه خه­‌وێ ، زه‌­مان ده­‌خازێ  شا ب­وێ

 

برا فه­‌کی من بگرن، زمانی  من  با  ببرن

رویێکێ تێ کو ناڤی ته له سه‌­ر چیان خجا ب­وێ!

.............................................

بگذار هرچه می خواهد بشود

 

بگذار هرچه می خواهند بگویند،بگذار هرچه می شود بشود

بگذار هر چه می خواهند بکنند،بی تو اما کاری نمی شود!

 **

بگذار زنجیر وزندان باشد، بگذار مرگ خوبان باشد

هرچیزی پیش بیاید اما مباد که دل از تو جدا بشود

غمت برای سنگدلان بار گران است و بزرگ است

این درد تو بنا نیست که به اندازه  هردلی  باشد!

 **

من وتو دراین جهان غیر از عاشقی مگرچه کردیم

این ستم سیاه درحق من وتو چراباید روا داشته شود؟

 

من به عشق تو تا آمدن بهار زنده می مانم

بهار که آمد وتورا دیدم،هرچه می خواهد بگذار پیش آید!

**

من نام تو را روی کوهی بر برگ گلی نوشتم

یک روز خواهد آمد که جهان از بوی این گل لبریز می شود

 

این چه دردی است برای ما که نمی توانم نامت رابرزبان آورم

یک دل چقدر باید زخمی شود؟ یک دل چقدر باید نابود شود؟!

**

ازمیان رنگین کمان آسمان،نور زرد خورشید می درخشد

زمین را ازخواب بیدار کنید که زمان می خواهد بخندد

 

بگذار دهانم را بببندند، بگذار زبانم را ببرند

یک روز نام تو بر فراز کوهها فریاد زده خواهد شد!

                                                                         

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد ۱۳۹۲ساعت 15:15 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه‌ند سێ خشتی


تووفان            Tûfan                                                            

                      


تووفانه‌ك هات دونيا ته‌ڤ داTûfanek hat dunya tev da                           

گێشته  كه‌لا  مه  ژه شه‌ڤ داGêşte kela me je şev da                         

گيريانێ ئه‌م وه‌سه‌ر هه‌ڤ دا !!Gîrîyanî em we ser hev da!!                    

 

توفان

توفانی وزید وهمه دنیارا درنوردید

شبگیر بود که به روستای ما رسید

همه سر برشانه هم نهادیم وگریستیم!

 

بي ته                                            Bî te

خه‌لكێ كه‌لێ ساته گريان                        Xelkê kelan sa te girîyan

مرن  سا  وان  چاڤ  و بريان  Mirin sa wan çav û birîyan                     

بي ته    نا خازم    تو چريان !Bî te naxazim tu çirîyan !                    

 

بی تو

مردم درسراسر روستاها برایت گریه کردند

وبرای آن چشم ها وابروها،جان شیرین دادند

من بی تو،هیچ چراغی‌رادوست‌ندارم!! 

 

 

دوو

                                       

خه  كور قووت كرپاچه سوورێ

Xwe kur qot kir Paçesûrê

دوو، كه‌لي ژه  ناڤ    ته‌ندووێ

Dû kelî je nav tendûrê

رو  ڤه‌ندا  بووله   بن   پوورێ !!

 

دود

دامن قرمزی من شال ازسربرگرفت

ازمیان تنور،دود تنوره کشان برآمد

خورشید زیرگیسوی یار نهان شد!!

 

Ro venda bû le bin purê !!

ناليزي

Nalîzî                                  

تو ك  سا من  پر عازيزي

Tu ki sa min pirr azîz î

چما     را نابي    ناليزي

Çima ra nabûyî nalîzî

مه‌گه‌ر  ده‌نگي دل  ناويزي؟!

 

نمی رقصی

توکه برایم بسیارنازنین وعزیزی

چرا برنمی خیزی و نمی رقصی

مگرصدای تپیدن دلم را نمی شنوی؟!

 

Meger dengê dil nawîzî ?!

دررێ

Dirrê                                   

هه‌ر كه‌س گولان  سه‌ر ببررێ

Her kes gulan ser bibirrê

ئه‌و خيني سوور  هل ده‌فررێ

Ew xînê sûr hildefirrê

له  داوێ  وي  ده‌وێ  دررێ !

 

درخت تمشک

هرآنکسی که گلی راسر ببرد

خون سرخش،فواره خواهد زد

و دامنش راچون درخت تمشکی خواهد گرفت!!

 

Le dawê wî dewê dirrê !

ڤێ بهارا

Vî bihara                            

ڤێ بهارا   گول  ئشكفتن

Vî bihara gul işkiftin

چاڤ   وه حالێ مه  هنگفتن

Çav we halê me hingiftin

وه  هێستران  دا   په‌رچفتن !!

 

این بهار

دراین بهار گلها شکوفا شدند

ناگاه چشمشان به حال ما افتاد

آنقدر گریستند که دراشک ورم کردند!!

 

We hêstiranda perçiftin!!

هه‌ني

دوشمه ن وه وان لڤێڤن گه نی

 ديسا   وه   حالێ   مه  كه‌ني

 را بو  برا،  ژه   ڤر   هه‌ني !!

 

برویم

دشمن با آن لبان بد بو

بازهم به حالمان خندید

برخیز برادرم ازاینجا برویم!!

Hennî

Duşmen we wan lêvên gennî

Dîsa we halê me kennî

Ra bu bira je vir hennî !!

 

 

 

 

 

دوچاڤ

Du çav                                

ياره‌ك چوو و دو چاڤ گريان

Yarek çû û du çav girîyan

ئاره‌ك  رابوو   ژه  ناڤ  بريان

Arek ra bû je nav birîyan

خه‌لكو ب وينن وان چريان...!

 

دوچشم

یاری رفت و دوچشم به گریه افتادند

آتشی ازمیان ابروها زبانه کشید

مردم،آن چراغهای روشن را بنگرید!!

 

Xelko biwînin wan çirîyan…!

دلێ عاشق

Dilê aşiq                             

تو چاڤ ره‌شي ئه‌ز چاڤ ميشن

Tu çav reş î, ez çav mîşin    

له  هه‌مبه‌ر هه‌ڤ  بووني  هيشن

Le hember hev bûnî hêşin    

دلێ  عاشق    سا هه‌ڤ  تيشن !

 

دلهای عاشق

تو سیاه چشمی ومن میشی چشم

هردو،روبروی هم سبز شده ایم

دلهای عاشق هوای هم را دارند!!

 

Dilê aşiq sa hav têşin !   

حه‌سره‌ت

Hesret                                    

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xermane

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانهدلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی

نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

 

 

تو له مالو    Tu le malo

 

                                   

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

دونيا و له ناڤ هه‌رچێ خوشێ گشتێ له مالن

dunya û le nav her çi xuşê giştê le mal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

بێ حالێ ودل كوللێ  سێ من خه‌ڤن وخيالن

Bî hal û dil kullê sa min xevn û xîyal in

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز مينا شه‌مالێ سبێ به‌ر ڤه ته ده‌وازم

Ez mîna şemalê sibê berve te dewazin

ته مينا گولان بين ده‌كه‌م وبان ده‌كه‌مه: ئه‌ز ته ده‌خازم

Te mîna gulan bîn dekem û ban dekeme :

ez te dexazim

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

هيليني دو مستێ ته سه‌وا ده‌ستي م شوونه

Hîlînê du mistê te sewa destê mi şûn e

ده‌ستێ ته غه‌م وغوسێ ژه هه‌نيێ م ده‌شوونه!

Destê te qem û qusê je henîyê mi deşûne !

وه‌ختێ تو له مالي

Wextê tu le mal î

ئه‌ز ناده‌مه ڤێ مالێ خه‌يي  ساده وه كاخه‌ك

Ez nademe vî malê xweyê sade we kaxek

له به‌رجێ ته دونيا ژه مرا گشتێ په‌لاخه‌ك!

Le bercê te dunya je mi ra giştê pelaxek

**

**

با مالێ مه ژه زيڤ وزه‌رێ دونيێ ئه‌تالو

Ba malê me je zîv û zerê dunyê wetal bu

ئه‌ما توله مالو

Ema tu le mal bu

با مالێ دونێ سا من ووته خه‌ڤن وخيالو

Ba malê dunê sa min û te xevn û xîyal bu

ئه‌ما تو له مالو

Ema tu le mal bu

رندا منه شيرين تو له مالو  توله‌ مالو...

Rinda mine şîrîn, tu le mal bu, tu le mal bu

 

 

اما تو خانه باش!

 

وقتی توخانه ای

دنیا وتمام خوشی هایش،همه درخانه فراهم اند

قتی تو خانه ای

ناخوشی واندوه،برای من

خواب وخیالی بیش نیستند!

وقتی تو خانه ای

من همچون نسیم صبحگاهی

به سوی توآغوش می گشایم

وهمچنانکه عطر دلپذیرت را مثل گلی بومی کشم،

فریاد می زنم؛دوستت دارم!

وقتی تو خانه ای

آشیانه دستانت بهترین جا برای دودست من است.

و دستهایت،غبارغم واندوه را

ازپیشانی من می شویند.

وقتی توخانه ای

من خانه بی پیرایه ام را با قصرشاهان عوض

نمی کنم.

درقیاس تو،تمام دنیا برایم پر کاهی نمی ارزد!

بگذار خانه ما ازهرچه طلا ونقره درجهان تهی باشد

اما تو خانه باش

بگذار دارایی دنیا برای من وتو

تنها خواب وخیالی باشد

اما تو درخانه باش

ای خوب شیرین من،تنها تو درخانه باش!

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 15:53 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

به احترام "آسمان بی مرز است" مجموعه سه مصرعی‌های زیبای

اسماعیل حسین‌پور؛شاعر نام آشنا وتوانای کرد درشمال خراسان


چه‌ند سئ خشتی

شه‌وتین                                              Şewtîn

تو چیکه‌کی  چریێک  تووسی                  tu çîkekî  çiryêk tûsî  

ده شه‌وتی  و  ناوی  بووسی                   deŞewtî  u  nawî bûsî

شه‌وتین ژه ته مه هێڤووسی !!             Şewtîn je te me hêvûsî!   

 

سوختن

تو همچون ستاره ای ؛ چراغ نابی

می سوزی و خاکستر  نمی شوی

ما سوختن  را  ازتو  آموختیم!


حه‌سره‌تHesret                                                                                             

هه‌رچ ده‌وێم گه‌پ  هين  ما نه

Her çi dewêm, gep hîn mane

حه‌سره‌ت له  دل بوون  خه‌رمانه

Hesret le dil bûn xerman

ته  راميسم   چ     ئه‌رما نه !

 

آه وآرزو

هرچه می گویم،بازهم سخن باقی است

آههای آرزومندانه دلم را انباشته اند

راستی که ببوسمت آرزویی نمی ماند!!

Te ramîsim çi erman e !

 

 

سه‌نديفالي

Sendîfalî                             

ژه  ڤي ئاليا تا  وي  ئالي

Je vî alîya ta wî alî

بان ده‌كه‌مه   ناوێ   هالي

Ban dekeme nawi halî

ئه‌مان كه‌چكا  سه‌نديفالي!

 

سنگدیواری

ازاین سو تا آن سوی رود

صدایش می زنم و نمی شنود

آه ازتو ای دختر سنگدیواری!!

........

* سندیفال(سنگدیوار)زادگاه سراینده،دهکده‌ای است ازتوابع لایین(دهستان هزارمسجد).

 

Eman keçika Sendîfalî

ژيڤا

Jîva                                     

مالان باركر  ژه  وارێ خوه

Malan bar kir je warê xwe

هێستر رێتن سه‌ر ئارێ  خوه

Hêstir rêtin ser arê xwe

ژيڤا  ناوينم  يارێ  خوه؟!

 

ازاین پس

کوه نشینان از ییلاق کوچیدند

با اشک،آتشهایشان را خاموش کردند

آیا دلبرم را ازاین پس نخواهم دید؟!

 

Jîva nawînim yarê xwe?!

ئووجاق

Ûcaq                                   

روونشتي له هه‌مبه‌ر  ئووجێق

Rûniştî le hember ûcêq

نانێ خه دايێ به‌ر ئووجێق

Nanê xwe dayê ber ucêq

دل ده‌كه‌لێ له سه‌ر  ئووجێق!

 

اجاق

کنار اجاقش آرام نشسته است

و نانش را کنار آتش گرم می کند

اما دلش برروی اجاق می جوشد!!

 

Dil dekelê le ser ucêq

پاشوور

Paşûr                                   

رونشتي بوو له  پاشوورێ

Rûniştêbû le paşûrê

هێستر ده‌رێت بي هه‌دوورێ

Hêstir derêt bîhedûrê

به‌ره‌ف  ببوون چيك له دوورێ!

 

انتهای سیاه چادر

در انتهای سیاه چادر نشسته بود

با بی قرای بسیار اشک می ریخت

وستاره ها گرداگردش حلقه زده بودند!!

 

Beref bibûn çîk le dorê !

كا؟

Ka ?

يارا مه چوو ،دل خين  ‌گريا

Yara me çû, dil xîn girîya

كودا چوو ئه‌و چاڤ و بريا؟

Ku da çû ew çav û birîya ?

رێ  تاري بوو كا  ئه‌و  چريا؟!

 

کو؟

یار ما رفت ودلهای ما خون گریست

آن چشم وابروها کدام سو رفتند؟

راه تاریک شد،پس چراغ کجارفت؟!

 

Rê tarî bû ka ew çirîya ?!

خين كررين

Xîn kirrîn                          

مه‌رخا  هێشن   هاته   بررين

Merxa hêşin hate birrîn

بێله‌ك  چووچك  ژه سه‌ر  فررين

Bêlek çûçik je ser firrîn

خينا   جێنگه‌ل   هاته   كررين !

 

دیه

سروکوهی سبز بریده شد

یک دسته گنجشک از فرازش پریدند

واینگونه خون جنگل خریده شد!

 

Xîna cêngel hate kirrîn !

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 15:36 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

خوه‌‌شحالي!                         !  xweşhalî  

 

كاره‌ك كرن گرينگ؛                     ؛karek kirin girîng

ئاخرين شيرئ ئيراني                axirîn şîri îranî

  ژ  مرنئ پاراستن           ji mirinê parastin         

ئاخرين به‌برئ ئامريكايي           axirîn bebri amirîkayî

 ژ  گوللان خه‌لاس‌كرن             ji gullan xelas kirin              

ئاخرين پلنگئ ئافريقا                axirîn pilingi afrîqa  

ژ  برچيان فلتاندن! Ji birçîyan filitandin                  

و                                                    u

خه‌لات وه‌رگرتن                       xelat wergirtin

     ....

خه‌وشحالم كو  xweşhalim ku                         

نه‌سلئ سئ جه‌ناوه‌ران neslê  sê cenaweran                   

نه‌هاته وه‌ندا بوون ! nehate venda bûn!                                                                   

        **                                             **

بهئل بوئژم                                 bihêl biwêjim

هين زنده‌يه                                Hîn zindeye

چه‌رمسووره‌ك له وه‌لاتئ ئامريكا Çermsûrek le kelêke amrîka

چه‌رمره‌شه‌ك له بنئ ئافريقا Çermreşek le binê afrîqa     

و شايه‌د                                 U şayed

كورده‌ك Kurdek                                   

 له چيئ كه خوراسانئ !!     le çîyêke xurasanê!!      

ت خه‌لاتي ناخازم                ti xelatî naxazim

تو،ئه‌گه‌ر خه‌وشحال بي !! tu,eger xweşhal bî!!       

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 11:17 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

سئ خشتي  

 

تامل

 

رووني ساتئ  ده‌رد  دل كه‌م

چاوان ژه هئستران شل كه‌م

به‌لكم   وئ ژانا   تامل   كه‌م!

.....................................

 

ده‌رمان

 

رئ   گرئ دان   له ئه‌رمانان

برين چئ بوون وه خه‌رمانان

خه‌لكو   ناوينم    ده‌رمانان!

.......................................

 

مالا

 

سيسه بووزا   مينا   سئوان

مينا   گولان كه‌ن  له لئوان

مالا  له من   بو يا    مئو ان!

......................................

 

خين

 

گوللئك پچيا   له ده‌نگئ   بئ

گوله‌ك وه بوو له سينگي چئ

ديسا كانيه‌ك خين  كه‌ته رئ!

......................................

 

وه دووته

 

وه  دوو   ته را   هاتم   چوومه

ژه  پئ  كه‌تم   ژه جين   بوومه

مه‌گه‌ر ژه ته ده‌ست ده‌شوومه؟!

.............................................

 

دوومان

 

دوومانه‌ك هات   داران   دوو كر

بئ  ژه سه‌رمان  جه‌نگه‌ل  كوو كر

دوومان  ره‌وي    بئ    رادوو  كر!

 

 ..............................................

هشكه‌سال!

 

ژه  باغان    تئ     ديسا   ياره

باره‌ك    ئيزنگ    كريئ    باره

نام    ژه چيه     دل    وه داره!

 

 ......................................

چاو له رئ

 

مالا     ده‌هاتي     وئ   مالا

ته   ئه‌ز  ده‌ديم  له  وي حالا

چاو  له  رئ  يه   وا  هه‌والا!

 

 ..............................

هوور

 

ددان هوورا    هوور    ده‌كه‌نئ

ژه  سه‌ر چياي  دوور  ده‌كه نئ

لئوا هيوئ    ،  نوور   ده‌كه‌نئ !

 

 ....................

باران

 

له سه‌ر   باغان      باري  باران

گول   كه‌نين  له شاخئن داران

هئستر  كه‌ته   چاوئن   ياران!!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۹ساعت 19:41 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مرحوم ابراهيم نوروزي معروف به "ابراهيم عاشق" بي شك بزرگترين سورنا نواز تاريخ در ميان كردهاي منطقه لاين(دهستان هزارمسجد)است.اين شعر را -كه پيشكش به اوست - با الهام از داستان فولكلوريك "دورنه" وماجرايي كه براي ابراهيم عاشق اتفاق افتاد،سروده ام؛

يك روز- پيش آن كه ابراهيم عاشق بميرد- خبر مي رسد كه فرماندار شهرستان قراراست براي بازديد به لاين بيايد.دهيار لاين،ابراهيم را دعوت مي كند تا به پيشواز جناب فرماندار با سورناي ملكوتي اش هنر نمايي كند.روز،اواخر پاييز بوده وبسيار سرد.عاشق مي آيد ودر گوشه اي از ميدان اصلي لاين(ميدان جعفرقلي) شروع به نواختن مي كند.فرماندار مي آيد وبي آن كه نگاهي به آن هنرمند پير بياندازد دنبال كارهاي رسمي وسياسي اش مي رود.شب هنگام،درميان ريزش نفسگير برف،مردم متوجه مي شوند كه عاشق هنوز درميدان لاين مي نوازد بي آنكه كسي سراغش را گرفته باشد وخسته نباشيدي شنيده باشد!...عاشق غريبانه برمي خيزد ودر تاريكي شب گم مي شود.

دورنه

 

ئاشق! بدئ  ك   خان تئ

خانئ  مه‌يي  جه‌وان  تئ

خاديئ دوسد كه‌لان  تئ

ئه‌و  ئيرو  تئ  كه‌لئ  مه

وا  شه‌ئنه‌كه  سه‌وئ  مه!

.....................

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

خه‌لكئ  خه‌وه‌ر‌  ك  بيستن

چوون  پيشواز  و  ليستن

هاتن  ك  خين  ب‌وينن

ژه  شانسئ  خه  نه‌مينن!!

**

ئاشق !  بدئ  ك خان تئ

ئه‌و  مئرئ مئره‌وان تئ

.......................

 ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ!

**

رو نيو رو  بوو ك خان هات

ئه‌و مه‌زنئ جه‌وان هات

خه‌لكئ سه‌وا دلي خين

راست و ده‌ره‌و  ده‌كه‌نين!

خين ده‌ستئ خه له با كر

مسته‌ك دراو  به‌لا كر

تا چاوئ وان دراو دي

به‌رخان ته‌كي بناو دي!

هي ده‌ستئ  هه‌و كشاندن

هي هه‌و دو هل وه‌شاندن!

ده‌رده‌ك له وئ كه‌لئ كه‌ت

توفان له ناو  وه‌رئ كه‌ت

هه‌ر كه‌س دوجار و ديسان

هي  ده‌ستئ خين  راويسان!

 **

نيو رو بويئ ئيواري

رو فرري يكه‌جاري

ئه‌وراويئ له  ئاسمين

گشتان وه چاوئ خه‌ دين

دورنه برن سه‌وا خين!

**

خان گه‌ريا گه‌ريا گه‌ريا

تاري ك بوو وه‌گه‌ريا

خه‌لكي كه‌لئ ده‌كه‌نين

هلبازده‌دان وه دوو خين

ئه‌ما كه‌سه‌ك نه‌كر فام

خين بي خجاو و ئارام

بر ژه كه‌لئ هه‌واله‌ك

ديسا خه‌راو بوو ماله‌ك

يكئ  نه‌كر سوئاله‌ك!!

**

ئاشق ! بدئ ك خان چوو

.........

ئيشق پرا نده  زورنئ

لئخست  موقامئ دورنئ؛

" ها دورنه دورنه دورنه

بي شيو وناري برنه

وه   شه‌وا تاري برنه

بارش ده‌باري برنه

وه ده‌ردئ كاري برنه

وه  گيري، زاري  برنه..."

له ئاسماني تاري

كئم كئم بارش ده‌باري !

**

ئاشق هولست دره‌نگه

زانم دلئ ته ته‌نگه

زانم تو دل وه‌ژاني

ده‌ردئ كه‌لئ مه زاني!

دايين ژه ده‌س خه زورنئ

به‌رده موقامي دورنئ

ئاشق هولست دره‌نگه

وه‌خته ك تاو دئ هه‌نگه

هه‌نگي هه‌راي تو لئخن

ئير له دلي مه وئخن!

 

**

ئاشق هولستيا و چوو

......................

ژه داغئ گول هه‌والئ

ئاشق ده‌چوو بنالئ

ده‌چوو مينا خيالئ

سو وك مينا په‌خالئ

بر وه خه را شه‌مالئ..............!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:43 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

چه ند سئ خشتی 

 

ساوان

 

كووچ  وه رئ  كه‌ت   د ا وه‌ر  زاوان

خه   خه‌ملاندن   كه‌چك  و  لاوان

خادئ جان!     چئ   داگر    سا وان!

 

 **

 

دوغستان

 

دوغستا نا      له   چنگي    چئ

سينگي هئشن داي هه مبه‌ر  بئ

زناران        سه‌ر  بلندن      پئ!

 

 **

 

مه‌رخ وكاني

 

مه‌رخ  و  كاني    بوونه   ياره

به‌ژنئ هئشن   بوون    هه‌زاره

جه‌نگه‌ل   رابوو   دار   وه  داره! 

 

 **

 

باغان

 

ئالئش بويئ   ناوئ   باغان

شه‌و نئم   بويئ   ئاوئ باغان

هئستر   كه‌تيئ   چاوئ  باغان!

 

 **

 

مووزي

 

مه‌يتئ خزين   ما   سا  دئ را

بوومه  مووزي   سه وا   سئ  را

ده‌ردئ خه   بئژم    سا   كئ  را ؟!

 

 **

 

كئ؟

 

ئومره‌ك   وه سه‌ر مه  را گرتن

كه‌ن   ژه لئوئ   مه   هه‌لگرتن

برينئ  مه     كئ     هئژمرتن؟!

 

**

 

گول

 

گوله ک  وه بوو  له ناو   که وران

خین که ته دل  ژه ده س  جه وران

ژئرا  گیر یان   گشتئ    ئه وران!!

+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت 11:1 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مه‌ر خو جان!

 

مه‌رخوجان!دارو جان!

دارا سه‌ر بلند سه‌رچيان!

لئو وه كه‌ن  مينا  ديان!

ئه‌ز هه‌والئ سال ومهئ ته مه

ناس ده‌كي من؟ ئه‌ز برئ ته مه!

**

پرس ده‌كه‌ن ژه مه جينارئ مه

ساچرا ئه‌ز وو ته دل وه ژاننئ

ساچئ چهار فه‌سلئ سالئ له چياننئ

پرس ده‌كه‌ن ژه مه

ده‌س ئه‌‌تال ئه‌ز وو ته وه‌چئ وه‌گياننئ؟!

**

مه‌رخوجان! داروجان!

وا قه‌ووله كئ من ووته گول  نه‌دا

وا قه‌ووله كئ مه پر سه‌مه‌ر نه‌دا

مه‌رخو جان وه‌لي

ئاسمان ده‌هئوري ئه‌گه‌ر مه سه‌ر نه‌دا

سه‌ربلندئ سامه وا به‌سه

مه سه‌رئ چيان تو وه‌ختئ به‌ر نه‌دا!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر چيئ بلند و گر ب‌وئن

ده‌ردي مه مه‌گه‌ر برينئ پر ب‌وئن

ده‌ردئ كوورئ مه مه‌گه‌ر ب‌ور ب‌وئن!

وا چ ده‌رده دارو جان له مه كئ ئه‌م

وه ب‌ور وا هاتنئ دونئ

وه ب‌و‌ر وا ژه دونئ ته‌نئ!

 **

مه‌رخو جان!داروجان!

دارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان!

 

مه قه‌وول نه‌كر جداهي ژه گول وگيان

مه قه‌وول نه‌كر رونشتنئ له وه‌ر سيان

مه‌ قه‌وول نه‌كر  وه‌خه‌و  دا چوون له ناو ريان

مه قه‌وول نه‌كر له وه‌ر كه‌سه‌ك خه خه‌م كه‌نئ

مه قه‌وول نه‌كر له ناكه‌سان كه‌ره‌م كه‌نئ

        پاره‌وا كرن وه‌لات

        هه‌رچئ جوولگه ساخه را كرن خه‌لات

        سه‌ر بلند وسه‌ر له ژوور

        مانئ ئه‌م له وان چيئ نه دوور!

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر

ساكئ‌ سه‌ربلند بميننئ

مه سه‌وا زه‌مينئ قيژه‌قيژ نه‌كر

ساكئ تي نه‌ميننئ

مه كه‌ور قه‌لشت و جيلا خه وه‌پئش دا بر

گه‌ر چئ هي برين له مه لئخست ب‌ور

مه توجاري ده‌ستئ خه دريژ نه‌كر!

**

مه‌رخو جان!داروجان!

يارا سه‌ربلندئ سه‌ر چيان

بسه‌كن برينئ ته بهئژمرم

حه‌قي ته گه‌رئ ژه دونيئ هلگرم

هينگانئ   وه‌ سه‌ربلندئ  بمرم!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 12:30 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

شوونا ته  ئه‌تال!

-----------------------

 

به‌‌هار هات و له هه‌سپئ  دريژ يال خه   نشت

ريا خه گرت  و ديسا  قامچيا هشئن    رامشت

 

وه گورمژي مينا ئه‌وراويان  له ناو  ئاسمين

زه‌مين ژه گوممزا كوفكاركان  كه‌لي  و قه‌لشت!

 

به‌هار هات  و ره‌شاند ئاو و گول  له چوول و چيان

تو ده‌ر  ژه وي كه‌ره‌ماخه    بدوون پار   نه‌هشت

 

به‌هار هات و ژه چاوئن ته   هرركين   هئستر

كئ ساته  را  نه خه‌لات ئاني و نه گول،نه  توتشت!

 

 **

چما به‌هارئ  ژه بير كر  برينا  سينگي  ته

له پاش  واده‌ريئ  هه‌سن  مايي و   دلئ ته  قه‌لشت؟!

 

له پاش  وئ په‌نجه‌رئ  تاري  مينا هه‌وئن شه‌و  و رو

له پاش  وا ديفالئ كه‌ورين   چ جه‌ننه‌م  و  چ بهشت؟!

 

ژه شووني  نانئ چنارانئ  مووزيئ ته   بويئ كه‌ور

ژه شوني هه‌ريا  ميا قاش بالگئ ته  بويئ  خشت! 

** 

 

تو بووي  كئ هه‌رچئ شه‌مالان  گو-وش ده‌دا  داران

توجارئ خه‌م نه‌كرن به‌ژن   و  تم ته دا وان   پشت!

 

چما  شونا ته  ئه‌تاله،  له  ئاسماني   وه‌لات ؟

وه كه  دوبالئ گرئ دايي كو  چاو له رئ  نی گشت!

 

دوئا ده‌كه‌م  ب وئ  تيره‌ك  له هه‌ر ده‌ري   كئ  ده‌وئ

ئه‌گه‌ر كئ  شعرئ م   له سينگي زالمان   روونشت!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 20:20 توسط ئه لیرزا سپاهی لاهین |

مطالب قدیمی‌تر